چون که بر خود آمدم یوسف نبود رد پایش در نگاهم جا مانده بود(oftan)
اقتباس،نشر و پخش بدون ذکر نام منبع هم مجاز است
ابتلائات انبیاء و اولیاء به خاطر ذلت و خواری آنها در درگاه خداوند نیست بلکه نوعی تربیت الهیه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم :
از همه مردم گرفتارتر و بلایش دشوارتر انبیاء و بعد از آن هر کسی است که مقامی نزدیک تر به مقام انبیاء داشته باشد.
به نقل از تفسیر المیزان جلد 17- صفحه 340
روزی خدمت آقا بودیم گوهرهایی بیان داشتند که به اختصار وآن چیزی که خودم فهمیدم را عرض می کنم:
صبر و تقوا از ارکان شیعه است
برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید
http://www.gigaimage.com/download.php?file=yjw6axyjz09v6pne69c.png

هو
هو
مهدي موعودبر پا كننده عدالت در تمام مراتب انسانيت
حضرت امام خميني (ره)
قضّيه ي غيبت حضرت صاحب،قضيّه ي مهمي است كه به ما مسائلي مي فهماند ، من جمله اينكه براي همچو كار بزرگي كه در تمام دنيا عدالت به معناي واقعي اجرا بشود، در تمام بشر نبوده كسي الّا مهدي موعود-سلام الله عليه – كه خداي تبارك و تعالي او را ذخيره كرده است براي بشر .
هر يك از انبياء آمدند، براي اجراي عدالت آمدندو مقصدشان هم اين بود كه اجراي عدالت را در همه عالم بكنند؛لكن موفق نشدند،حتي رسول ختمي –صلّي الله عليه و سلم –كه براي اصلاح بشر آمده بودو براي تربيت بشر آمده بود، باز در زمان خودشان موفق نشدند به اين معنا، و آن كسي كه به اين معنا موفق خواهد شد و عدالت را در تمام دنيا اجرا خواهد كرد ،نه آن هم اين عدالتي كه مردم عادي مي فهمند –كه قضيه عدالت در زمين براي رفاه مردم باشد-بلكه عدالت در تمام مراتب انسانيت ،انسان اگر هر انحرافي پيدا كند،انحراف عملي ،انحراف روحي ،انحراف عقلي ،برگرداندن اين انحرافات را به معناي خودش ؛اين ايجاد عدالت است در انسان .اگر اخلاقش اخلاق منحرفي باشد ،از اين انحراف وقتي به اعتدال برگردد، اين عدالت در او تحقّق پيدا كرده است،اگر در عقايد، يك انحرافاتي و كجيهايي باشد، برگرداندن آن عقايد كج به يك عقيده ي صحيح و صراط مستقيم ، اين ايجاد عدالت است در عقل انسان.
در زمان ظهور مهدي موعود-سلام الله عليه – كه خداوند ذخيره كرده است اورا از باب اينكه هيچ كس در اوّلين و آخرين ، اين قدرت برايش نبوده است و فقط براي حضرت مهدي موعود بوده است كه تمام عالم را ، عدالت را در تمام عالم گسترش بدهد ، و آن چيزي كه انبياء موفق نشدند به آن با اينكه براي آن خدمت آمده بودند ، خداي تبارك و تعالي ايشان را ذخيره كرده است كه همان معنايي كه همه انبياء آرزو داشتند؛ لكن موانع اسباب اين شد كه نتوانستند اجرا بكنند،به دست اين بزرگوار اجرا بشود.
اينكه اين بزرگوار را طول عمر داده خداي تبارك و تعالي براي يك همچو معنايي ، ما از آن مي فهميم كه در بشر كسي نبوده است ديگر ،قابلِ يك همچو معنايي نبوده است ، و بعد از انبياء كه آنها هم بودند لكن موفق نشدند، كسي بعد از انبياء و اولياي بزرگ ، پدران حضرت موعود ، كسي نبوده است كه بعد از اين ، اگر مهدي موعود هم مثل ساير اوليابه جوار رحمت حق مي رفتند ديگر در بشر كسي نبوده است كه اين اجراي عدالت را بكند، نمي توانسته، و اين يك موجودي است كه ذخيره شده است براي يك همچو مطلبي ،و لهذا به اين معنا عيد مولود حضرت صاحب-ارواحنا له الفداه –بزرگترين عيد براي مسلمين است و بزرگترين عيد براي بشريت است نه براي مسلمين.
اگر عيد ولادت حضرت رسول –صلي الله عليه و آله و سلم-بزرگترين عيد است براي مسلمين ،از باب اينكه موفق به توسعه آن چيزهايي كه مي خواست توسه بدهد نشد، چون حضرت صاحب –سلام الله عليه –اين معنا را اجرا خواهد كرد و در تمام عالم زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد،به همه ي مراتب عدالت ، به همه ي مراتب دادخواهي؛ بايد ما بگوييم كه عيد شعبان ، عيد تولد حضرت مهدي – سلام الله عليه – بزرگترين عيد است براي تمام بشر-تمام بشر را –وقتي كه ايشان ظهور كنندان شاءالله (خداوند تعجيل كند در ظهور او)تمام بشر را از انحطاط بيرون مي آورد ، تمام كجيها را درست مي كند "يملا الارض عدلا بعد ما ملئت جورا"* همچونيست كه اين عدالت همانكه ماها از آن مي فهميم كه نه يك حكومت عادلي باشد كه ديگر جور نكند آن ، اين هست اماخير، بالاتر از اين معناست.
معني"يَمْلَا الارْض عَدْلاً بَعْد ما مُلِئَت جُوراً" الان زمين و بعد از اين ، از اين هم بدتر شايد بشود ، پر از جور است ، تمام نفوسي كه هستند انحرافات در آنها هست حتي نفوس اشخاص كامل هم در آن انحرافاتي هست ولو خودش نداند.در اخلاق ها انحراف هست، در عقايدانحراف هست، در اعمال انحراف هست ودر كارها يي هم كه بشر مي كند انحرافش معلوم است،و ايشان مامورند براي اينكه تمام اين كجي ها را مستقيم كنند و تمام اين انحرافات را برگردانند به اعتدال كه واقعا صدق بكند " يَمْلَا الارْض عَدْلاً بَعْد ما مُلِئَت جُوراً "از اين جهت اين عيد ، تمام بشر است.
*"زمين را پر از عدل مي كند ، پس از آنكه از ستم و ظلم لبريز شده بود." اصول كافي ؛جلد1؛صفحه525؛"كتاب الحجة"،باب ما جاء في اثني عشر و النص عليهم " ح1(با اين مضمون:يملاها عدلا كما ملئت جورا.)
برگرفته از : امامت و انسان كامل از ديدگاه امام خميني (س)- صفحه 354- تبيان آثار موضوعي(دفتر چهل و دوم )-موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (س)-چاپ اوّل
گزیده ای بیانات مقام عظمای ولایت
چگونگی ارتباط با امام زمان (عج)
... بدانيد اين ارتباط از طرف شما، به معناى حقيقى كلمه، نه يك جانبه، كه ارتباطى دو جانبه است. وقتى كه شما زيارت آن بزرگوار را مىخوانيد؛ با آن بزرگوار مخاطبه مىنماييد؛ عرض نياز مىكنيد؛ سخن مىگوييد و محبّت مىورزيد و اشك مىريزيد؛ حالت توجّه و توسّلى كه نسبت به آن ولىّ خدا و عبد صالح پروردگار پيدا مىكنيد، بدون ارتباط از آن سو امكان ندارد. اگر از آن سو لطف و توجّهى نباشد، از اين طرف هم توجّه قلبى و توسّل معنوى پيدا نخواهد شد. وقتى به شما احساس كسالت دست مىدهد و مىبينيد هر كارى مىكنيد حال توجّه پيدا نمىشود، آن وقتى است كه از آن طرف، التفاتى نيست. وقتى از آن طرف التفاتى باشد، در شما شور و حالت معنوى و عاطفى به وجود خواهد آمد. پس، ارتباط در آن حالات برجستهى شور و محبّت و احساس، و عواطفى كه ملت ما نسبت به آن بزرگوار دارند، ارتباط طرفينى است.
بيانات به مناسبت «نيمهى شعبان» 06/10/1375
انتظار ، شعار مهدويت
...برجستهترين شعار مهدويّت عبارت است از عدالت. مثلاً در دعاى ندبه وقتى شروع به بيان و شمارش صفات آن بزرگوار مىكنيم، بعد از نسبت او به پدران بزرگوار و خاندان مطهّرش، اوّلين جملهاى كه ذكر مىكنيم، اين است: «اين المعدّ لقطع دابر الظّلمه، اين المنتظر لاقامة الأمت و العوج، اين المرتجى لأزالة الجور و العدوان»؛ يعنى دل بشريت مىتپد تا آن نجاتبخش بيايد و ستم را ريشهكن كند؛ بناى ظلم را - كه در تاريخ بشر، از زمانهاى گذشته همواره وجود داشته و امروز هم با شدّت وجود دارد - ويران كند و ستمگران را سر جاى خود بنشاند. اين اوّلين درخواست منتظران مهدى موعود از ظهور آن بزرگوار است. يا در زيارت آل ياسين وقتى خصوصيات آن بزرگوار را ذكر مىكنيد، يكى از برجستهترين آنها اين است كه «الّذى يملأ الارض عدلاً و قسطاً كما ملئت جوراً و ظلماً». انتظار اين است كه او همهى عالم - نه يك نقطه - را سرشار از عدالت كند و قسط را در همه جا مستقر نمايد. در رواياتى هم كه دربارهى آن بزرگوار هست، همين معنا وجود دارد. بنابراين انتظار منتظران مهدى موعود، در درجهى اوّل، انتظار استقرار عدالت است...
عدالتى كه ما در انتظار آن هستيم - عدالت حضرت مهدى عليهالسّلام كه مربوط به سطح جهان است - با موعظه و نصيحت به دست نمىآيد؛ يعنى مهدى موعودِ ملتها نمىآيد ستمگران عالم را نصيحت كند كه ظلم و زيادهطلبى و سلطهگرى و استثمار نكنند. با زبان نصيحت، عدالت در هيچ نقطهى عالم مستقر نمىشود. استقرار عدالت، چه در سطح جهانى - آن طور كه آن وارث انبيا انجام خواهد داد - و چه در همهى بخشهاى دنيا، احتياج به اين دارد كه مردمان عادل و انسانهاى صالح و عدالتطلب، قدرت را در دست داشته باشند و با زبان قدرت با زورگويان حرف بزنند. با كسانى كه سرمست قدرت ظالمانه هستند، نمىشود با زبان نصيحت حرف زد؛ با آنها بايد با زبان اقتدار صحبت كرد. آغاز دعوت پيغمبران الهى با زبان نصيحت است؛ اما بعد از آنكه توانستند طرفداران خود را گرد آورند و تجهيز كنند، آنگاه با دشمنان توحيد و دشمنان بشريت، با زبان قدرت حرف مىزدند.
بيانات در ديدار اقشار مختلف مردم به مناسبت نيمهى شعبان در مصلاى تهران 30/07/1381
انتظار فرج
انتظار فرج يك مفهوم بسيار وسيع و گستردهيى است. يك انتظار، انتظارِ فرجِ نهايى است؛ يعنى اينكه بشريت اگر مىبيند كه طواغيت عالم تركتازى مىكنند و چپاولگرى مكنند و افسارگسيخته به حق انسانها تعدى مىكنند، نبايد خيال كند كه سرنوشت دنيا همين است؛ نبايد تصور كند كه بالاخره چارهيى نيست و بايستى به همين وضعيت تن داد؛ نه، بداند كه اين وضعيت يك وضعيت گذراست - «للباطل جولة» - و آن چيزى كه متعلق به اين عالم و طبيعت اين عالم است، عبارت است از استقرار حكومت عدل؛ و او خواهد آمد. انتظار فرج و گشايش، در نهايت دورانى كه ما در آن قرار داريم و بشريت دچار ستمها و آزارهاست، يك مصداق از انتظار فرج است، ليكن انتظار فرج مصداقهاى ديگر هم دارد. . وقتى به ما مىگويند منتظر فرج باشيد، فقط اين نيست كه منتظر فرج نهايى باشيد، بلكه معنايش اين است كه هر بنبستى قابل گشوده شدن است. فرج، يعنى اين؛ فرج، يعنى گشايش. مسلمان با درسِ انتظار، فرج مىآموزد و تعليم مىگيرد كه هيچ بنبستى در زندگى بشر وجود ندارد كه نشود آن را باز كرد و لازم باشد كه انسان نااميد دست روى دست بگذارد و بنشيند و بگويد ديگر كارى نمىشود كرد؛ نه، وقتى در نهايتِ زندگىِ انسان، در مقابلهى با اينهمه حركت ظالمانه و ستمگرانه، خورشيدِ فرج ظهور خواهد كرد، پس در بنبستهاى جارى زندگى هم همين فرج متوقَّع و مورد انتظار است. اين، درس اميد به همهى انسانهاست؛ اين، درس انتظار واقعى به همهى انسانهاست؛ لذا انتظار فرج را افضل اعمال دانستهاند؛ معلوم مىشود انتظار، يك عمل است، بىعملى نيست. نبايد اشتباه كرد، خيال كرد كه انتظار يعنى اينكه دست روى دست بگذاريم و منتظر بمانيم تا يك كارى بشود. انتظار يك عمل است، يك آمادهسازى است، يك تقويت انگيزه در دل و درون است، يك نشاط و تحرك و پويايى است در همهى زمينهها. اين، در واقع تفسير اين آيات كريمهى قرآنى است كه: «و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين» يا «ان الارض للَّه يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين». يعنى هيچوقت ملتها و امتها نبايد از گشايش مأيوس شوند.....
.......بنابراين، هم بايد منتظر فرج نهايى بود، هم بايد منتظر فرج در همهى مراحل زندگى فردى و اجتماعى بود. اجازه ندهيد يأس بر دل شما حاكم بشود، انتظار فرج داشته باشيد و بدانيد كه اين فرج، محقَّق خواهد شد؛ مشروط بر اينكه شما انتظارتان، انتظار واقعى باشد، عمل باشد، تلاش باشد، انگيزه باشد، حركت باشد.
در سايه انتظار
مهدويّت، مبانى فكرى بسيار عميق و استوارى را مىشناسيم. مبادا كسى خيال كند كه موضوع مهدويّت، يك مسألهى صرفاً عاطفى است! خير! مبناى فكرى مهدويّت مبنايى بسيار مستحكم و استوار است. همهى شبهاتى كه مخالفين و معاندين اين فكر، در اذهان منتشر كردهاند، داراى جوابهاى مستحكمى است. منتها مطلبى كه من مىخواهم عرض كنم، اين است كه با وجود اينكه بُعد منطقى و فكرى و استدلالى اين فكر، بسيار بارز است، درعينحال، جنبهى عاطفى و معنوى و ايمانى اين عقيدهى شيعى هم، جنبهى بسيار مهمّى است. موضوع اعتقاد به مهدى يك جنبهى فردى دارد و آن اين است كه هر كس بايد سعى كند يك رابطهى شخصى ميان خود و ميان ولىاللَّه الاعظم ارواحنافداه، بهوجود آورد. همه بايد ميان قلب و روح خود و آن وجود مقدّسى كه مظهر اسما و صفات الهى، مظهر قدرت و علم الهى و وعاى كامل معرفت اللَّه است، ارتباطى بهوجود آورد. با توجّه، با توسّل، با سخن گفتن، با اظهار ارادت كردن، خود را آماده نگهدارد. همه بايد خودشان را آماده نگه دارند. هيچ كس نمىتواند بگويد كه ظهور مهدى عليهالصّلاةوالسّلام، در آيندهى نزديكى نيست. ما نمىدانيم. شايد در آيندهى نزديكى بود. شايد در زمان حيات ما بود. شايد اين توفيق، براى مردم اين نسل وجود داشت. مگر مىشود با آلودگى، با ضعف نفس و با اصلاح نكردن نفس، با آن بزرگوار در دوران دولت حق و حكومت الهى او رابطه برقرار كرد؟!بايد خود را آماده كنيم. هركس بايد احساس كند كه وظيفه دارد خود را آماده كند. اين آمادگى، معنوى و روحى است. آمادگى ايمانى است. هر كس بايد سرمايهى عظيمى از اميد و ايمان و نورانيّت در خود ايجاد كند، تا شايستهى اين شود كه از نزديكان و خواص آن حضرت، از ياران آن بزرگوار، از همكاران او در حركت عظيم جهانىاش قرار گيرد. اگر از نزديكان او نشديم؛ اگر از پيروان او نشديم، آنوقت شقاوتى بالاتر از اين نيست. پس، بايد خودمان را آماده كنيم.
بيانات در ديدار ميهمانان «كنفرانس جهانى اهل بيت«ع»» در روز «نيمهى شعبان» 08/11/1372
عقيدهى ما اين است كه امام زمان (ارواحنافداه) متوجه و ناظر بر رفتار و عمل ماست؛ اعمال ما بر او عرضه مىشود. اين جوانهاى مؤمن ما كه در ميدانهاى مختلف - چه در ميدان معنويت و عبادت و معرفت، چه در ميدان كار و تلاش، چه در ميدان مبارزه و سياست، چه در ميدان جهاد؛ آن روزى كه جهاد مورد احتياج بود - اينجور از خودشان اخلاص و شادابى نشان مىدهند، امام زمان (سلاماللَّهعليه) را خرسند و خوشحال مىكنند. اينكه مردم در كشور اسلامى - حالا در كشور مسلمانِ ما - تلاششان اين است كه بر ادارهى كشور، بر پيشرفت امور كشور نظارت داشته باشند، تصميم بگيرند، اقدام كنند، وارد ميدان بشوند؛ و ميدان را رها نمىكنند كه ديگران بيايند و براى آنها تصميم بگيرند؛ اجازه نمىدهند كه امتداد خواستهاى استكبارى و استعمارى در داخل كشور سرنوشت آنها را معين بكند، امام زمان را خوشحال مىكنند؛ امام زمان ناظر است و مىبيند. انتخابات شما را امام زمان ديد؛ اعتكاف شما را امام زمان ديد؛ تلاش شما جوانها را براى آذينبندى نيمهى شعبان، امام زمان ديد؛ حضورِ شما زن و مرد را در ميدانهاى گوناگون، امام زمان ديده است و مىبيند؛ حركت دولتمردان ما را در ميدانهاى مختلف، امام زمان مىبيند و امام زمان از هر آنچه كه نشانهى مسلمانى و نشانهى عزم راسخ ايمانى در آن هست و از ما سر مىزند، خرسند مىشود. اگر خداى نكرده عكس اين عمل بكنيم، امام زمان را ناخرسند مىكنيم. ببينيد، چه عامل بزرگى است.
بيانات در ديدار اقشار مختلف مردم بهمناسبت نيمهى شعبان 29/06/1384والد ما - خداوند انشاءاللَّه والدين شما را رحمت كند و خود شما را باقى و محفوظ بدارد - دچار عارضهى چشم شدند، كه منجر به نابينايى ايشان شد. چشم ايشان به مدت سه، چهار سال اصلاً جايى را نمىديد. تا اينكه در سال1345 چندين بار ايشان را براى معالجه از مشهد به تهران برديم. در يكى از مراجعات، چشم پزشكى گفت: «من چشم ايشان را عمل جرّاحى مىكنم و اميد بهبودى هست.» اين مسأله براى من خيلى مهم بود. بالاخره ايشان را به بيمارستان برديم تا بسترى كنند. من و اخوىام - سيد محمّد - با هم بوديم. مرحوم والد ما هم از بيمارستان و مثلاً لخت شدن براى معاينه و اين گونه مسائل، واهمه داشت. در عمرش هرگز از اين چيزها نديده بود. مجبور شديم ايشان را تنها بگذاريم. در آن زمان هفتاد، هفتاد و پنج سال سنّشان بود. بههرحال نگذاشتند در بيمارستان بمانيم. گفتند: «عمل مىكنيم، شما فردا بياييد». از بيمارستان بيرون آمديم. من خيلى مضطرب و ناراحت بودم. از اخوى جدا شدم؛ او دنبال كارهايش رفت و من هم روانهى منزل شدم. آن روزها، منزلى نزديكى امامزاده يحيى داشتيم. نزديك منزل كه رسيدم به يادم افتاد از مغازهى لبنياتى، براى فرزندم شير بگيرم. ديدم آنجا را چراغانى كردهاند. يادم آمد نيمهى شعبان است. چند روزى از بس مشغول بودم، نيمهى شعبان به كلّى فراموشم شده بود. تا ياد نيمهى شعبان افتادم، دلم شكست. از كوچهى خلوت و باريكى بايد مىگذشتم تا به منزلم برسم. ناگهان حالتى به من دست داد و بنا كردم به گريستن و توسّل جُستن. در آن كوچه، حال توسّلِ حسابىاى پيدا كردم.
كمى كه آرام گرفتم، ديدم اضطرابى كه داشتم به كلّى از بين رفت. فهميدم كه حال ابوى خوب مىشود. يعنى حس كردم كه آن توسّل، اثر كرد. در آن دو، سه سالى كه ايشان حال مساعدى نداشت، خيلى رنج كشيده بودم. براى خاطر ايشان مجبور شده بودم از قم به مشهد بروم و اصلاً ماندگار شوم. صبح روز بعد كه به بيمارستان رفتيم، فهميديم كه چشمهاى ايشان خوب شده است؛ آن هم بعد از چند سال كه عارضه داشت و هيچ اميدى به بهبود وجود نداشت! بعد از آن سال - سال 45 - ايشان مدت بيست سال ديگر زنده بودند و تا آخر عمر هم مطالعه مىكردند!
دو نکته از استاد شهيد مطهري
"مهدويت " يك فلسفه بزرگ جهانی
كوشش كنيد فكر خودتان را در مسئله حضرت حجت با آنچه كه در متن اسلام آمده تطبيق بدهيد . غالب ما اين را به صورت يك آرزوی كودكانه يك آدمی كه دچار عقده و انتقام است در آوردهايم . گوئی حضرت حجت فقط انتظار دارند كه كی خداوند تبارك و تعالی به ايشان اجازه بدهند كه مثلا بيايند ما مردم ايران را غرق در سعادت بكنند يا شيعه را غرق در سعادت بكنند ، آن هم شيعهای كه ما هستيم كه شيعه نيستيم . نه ، اين يك فلسفه بزرگ جهانی است ، چون اسلام يك دين جهانی است ، چون تشيع به معنی واقعیاش يك امر جهانی است . اين را ما بايد به صورت يك فلسفه بزرگ جهانی تلقی بكنيم . وقتی قرآن میگويد : « و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون »(سوره انبياء ، آيه . 105 ) صحبت از زمين است ، نه صحبت از اين منطقه و آن منطقه و اين قوم و آن نژاد . اولا اميدواری به آينده است كه دنيا در آينده نابود نمیشود . مكرر گفتهام كه امروز اين فكر در دنيای اروپا پيدا شده كه بشر در تمدن خودش به مرحلهای رسيده كه با گوری كه خودش به دست خودش كنده است يك گام بيشتر فاصله ندارد . طبق اصول ظاهری نيز همين طور است ولی اصول دين ومذهب به ما میگويد : زندگی سعادتمندانه بشر آن است كه در آينده است ، اين كه اكنون هست موقت است . دوم : آن دوره ، دوره عقل و عدالت است . شما میبينيد يك فرد سه دوره كلی دارد : دوره كودكی كه دوره بازی و افكار كودكانه است ، دوره جوانی كه دوره خشم و شهوت است ، و دوره عاقله مردی و پيری كه دوره پختگی و استفاده از تجربيات ، دوره دور بودن از احساسات و دوره حكومت عقل است . اجتماع بشری هم همين طور است . اجتماع بشری سه دوره را بايد طی كند . يك دوره ، دوره اساطير و افسانهها و به تعبير قرآن دوره جاهليت است . دوره دوم ، دوره علم است ، ولی علم و جوانی ، يعنی دوره حكومت خشم و شهوت . به راستی عصر ما بر چه محوری میگردد ؟ اگر انسان ، دقيق حساب كند میبيند محور گردش زمان ما يا خشم است و يا شهوت . عصر ما بيش از هر چيزی عصر بمب است ( يعنی خشم ) و عصر مينی ژوپ است ( يعنی شهوت ) . آيا دورهای نخواهد آمد كه آن دوره ، حكومت ، نه حكومت اساطير باشد و نه حكومت خشم و شهوت و بمب و مينی ژوپ ؟ دورهای كه واقعا در آن دوره معرفت و عدالت و صلح و انسانيت و معنويت حكومت كند ؟ چگونه میشود كه چنين دورهای نيايد ؟ ! مگر میشود كه خداوند اين عالم را خلق كرده باشد و بشر را به عنوان اشرف مخلوقات آفريده باشد ، بعد بشر به دوره بلوغ خودش نرسيده يكمرتبه تمام بشر را زيرورو كند ؟ ! پس مهدويت يك فلسفه بسيار بزرگ است . ببينيد مضامينی كه ما در اسلام داريم چقدر عالی است ! نزديك ماه مبارك رمضان است ، دعای افتتاح را موفق خواهيد بود و در شبهای ماه مبارك رمضان خواهيد خواند . قسمت زيادی از آخر اين دعا اختصاص به وجود مقدس حضرت حجت دارد كه من همانها را میخوانم و دعای من هم همانها خواهد بود : اللهم انا نرغب اليك فی دولة كريمة تعز بها الاسلام و اهله » " پروردگارا ما آرزو میكنيم و از تو میخواهيم زندگی در پرتوی يك دولت بزرگواری را كه " « تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله » " كه در آنجا اسلام حقيقی را با اهل اسلام عزت خواهی بخشيد و نفاقها و دو رويی ها را از بين خواهی برد و ذليل خواهی كرد . « و تجعلنا فيها من الدعاش الی طاعتك و القادش الی سبيلك » اين افتخار را به ما میدهی كه ما در آن دوره دعوت كننده ديگران به طاعت تو باشيم ، راهنما و قائد و پيشروی ديگران در راه تو باشيم . خدايا ما را از كسانی قرار بده كه در دنيا و آخرت مشمول رحمت و عنايت تو باشيم . خدايا تو را به ذات مقدست و به حقيقت اولياء كرامت قسم میدهيم كه ما را از كسانی قرار بده كه شايسته اين آرزوی بزرگ بوده باشيم .
ماهيت قيام مهدی ( ع)
برخی حوادث در دنيا وقتی كه واقع میشود تنها جنبه انفجار دارد ، مثل اينكه يك دمل در بدن شما پيدا میشود ، اين دمل بايد برسد به حدی كه يكدفعه منفجر بشود . بنابراين هر كاری كه جلوی انفجار اين دمل را بگيرد كار بدی است ، اگر هم میخواهيد دوا روی آن بگذاريد بايد يك دوايی بگذاريد كه اين دمل زودتر منفجر بشود . بعضی از فلسفهها هم كه برخی از سيستمهای اجتماعی و سياسی را میپسندند ، طرفدار انقلاب به معنی انفجارند به عقيده آنها هر چيزی كه جلوی انفجار را بگيرد بد است . و لهذا میبينيد بعضی از روشها و سيستمهای اجتماعی به طور كلی با اصلاحات اجتماعی مخالفند ، میگويند : اين اصلاحات چيست كه شما میكنيد ؟ بگذاريد اصلاح نباشد ، بگذاريد هی مفاسد زياد بشود ، عقدهها و كينهها زياد بشود ، ناراحتی و ظلم بيشتر بشود ، كارها پريشانتر بشود ، هی پريشانی و پريشانی تا يكمرتبه از بن زير و رو بشود و انقلاب صورت گيرد . فقه ما در اينجا وضع روشنی دارد . آيا ما مسلمانان راجع به ظهور حضرت حجت بايد اينجور فكر كنيم ؟ بايد بگوئيم : بگذاريد معصيت و گناه زياد بشود ، بگذاريد اوضاع پريشانتر گردد ، پس امر به معروف و نهی از منكر نكنيم ، بچههامان را تربيت نكنيم ، بلكه خودمان هم برای اينكه در ظهور حضرت حجت سهيم باشيم العياذ بالله نماز نخوانيم ، روزه نگيريم ، هيچ وظيفهای را انجام
ندهيم ، ديگران را هم تشويق كنيم كه نماز را رها كنيد ، روزه را رها كنيد ، زكات را رها كنيد ، حج را رها كنيد ، بگذاريد همه اينها از بين برود تا مقدمات ظهور فراهم بشود ؟ خير ، اين بدون شك بر خلاف يك اصل قطعی اسلامی است ، يعنی به انتظار ظهور حضرت حجت ، هيچ تكليفی از ما ساقط نمیشود ، نه تكليف فردی و نه تكليف اجتماعی شما در شيعه - كه اساسا اين اعتقاد از يك نظر اختصاص به دنيای تشيع دارد - تا چه رسد به اهل تسنن ، يك عالم پيدا نمیكنيد كه بگويد انتظار ظهور حضرت حجت يك تكليف كوچك را از ما ساقط میكند . هيچ تكليفی را از ما ساقط نمیكند . اين يك نوع [ تفسير از ظهور حضرت حجت ] است . نوع ديگر اين است كه صحبت رسيده شدن است نه صحبت انفجار ، مثل يك ميوه در صراط تكامل است . ميوه موقعی دارد چنانكه دمل هم موقعی دارد . ولی دمل يك موقعی دارد برای اينكه منفجر بشود اما ميوه يك موقعی دارد كه بايد برسد ، يعنی سير تكاملی خودش را طی كند و برسد به مرحلهای كه بايد چيده شود . مسئله ظهور حضرت حجت بيش از آنكه شباهت داشته باشد به انفجار يك دمل ، شباهت دارد به رسيدن يك ميوه ، يعنی اگر ايشان تاكنون ظهور نكردهاند ، نه فقط به خاطر اين است كه گناه كم شده است ، بلكه همچنين هنوز دنيا به آن مرحله از قابليت نرسيده است ، و لهذا شما در روايات شيعه زياد میبينيد كه هر وقت آن اقليت سيصد و سيزده نفر پيدا شد ، امام ظهور میكند . هنوز همان اقليت سيصد و سيزده نفر - يا كمتر يا بيشتر - وجود ندارد ، يعنی زمان بايد آنقدر جلو برود كه از يك نظر هر اندازه فاسد بشود ، از نظر ديگر آنهايی كه میخواهند حكومت را تشكيل بدهند و به تبع و در زير لوای ايشان زمامدار جهان بشوند پديد آيند . هنوز چنين مردان لايقی در دنيا به وجود نيامدهاند . بله " تا پريشان نشود كار به سامان نرسد " اما پريشانی تا پريشانی فرق میكند .
هميشه در دنيا پريشانی پيدا میشود ، پشت سرپريشانی سامان پيدا میشود ، بعد اين سامان تبديل به پريشانی میشود اما پريشانی در يك سطح عاليتر ، نه در سطح پايين . بعد آن پريشانی تبديل به يك سامان میشود ، باز در يك سطح عاليتر از سامان اول . بعد آن سامان تبديل به يك پريشانی میشود ، باز پريشانی در يك سطح عاليتر . يعنی اين پريشانی بعد از آن سامان ، حتی بر خود آن سامان برتری دارد . لهذا میگويند حركت اجتماع بشر حركت حلزونی است ، يعنی حركت دوری ارتفاعی است ، در عين اينكه اجتماع بشر دور میزند ، در يك سطح افقی دور نمیزند ، رو به بالا دور میزند . بله ، مرتب سامانها به پريشانیها میگرايد اما پريشانیئی كه در عين اينكه پريشانی است در سطح بالاتر است . بدون شك امروز دنيای ما يك دنيای پريشان و از هم گسيختهای است ، يك دنيايی است كه الان اختيار از دست زمامداران بزرگ درجه اول آن هم بيرون است ، اما اين يك پريشانیئی است در سطح جهان ، با پريشانی در ده از زمين تا آسمان فرق میكند ، با سامان يك ده هم از زمين تا آسمان فرق میكند ، با سامان يك شهر هم از زمين تا آسمان فرق میكند . بنابراين ، ما هم رو به پريشانی میرويم و هم رو به سامان ، در آن واحد ما كه رو به ظهور حضرت حجت میرويم ، در آن واحد هم رو به پريشانی میرويم ، چون از سامان به پريشانی بايد رفت ، پيش - تا چه رسد به پانصد سال پيش - اين افكاری كه امروز در ميان افراد بشر پيدا شده ، پيدا شده بود ؟ ! امروز ديگر روشنفكران جهان میگويند : يگانه راه چاره بدبختيهای امروز بشر تشكيل يك حكومت واحد جهانی است . اصلا در گذشته چنين فكری به مخيله بشر نمیتوانست خطور بكند . پس چون ما در عين اينكه رو به پريشانی میرويم ، رو به سامان هم میرويم ، لهذا اسلام هرگز دستور نمیدهد [ كه تكاليف را انجام ندهيد ] . اگر غير از اين بود دستور میداد كه محرمات را ارتكاب بكنيد ، واجبات را ترك بكنيد ، امر به معروف و نهی از منكر نكنيد ، بچههايتان را تربيت نكنيد ، بگذاريد فساد بيشتر بشود ، شما كه میرويد دنبال نماز خواندن ، روزه گرفتن ، امر به معروف ، تاليف كتاب ، سخنرانی ، تبليغ ، و میخواهيد سطح تبليغات را بالا ببريد ، شما كه میخواهيد اصلاح بكنيد ، ظهور حضرت حجت را تأخير میاندازيد . خير ، همين اصلاحات هم ظهور حضرت حجت را نزديك میكند همانطور كه آن پريشانيها نيز ظهور حضرت حجت را نزديك میكند . ابدا مسئله انتظار ظهور حضرت حجت نبايد اين خيال را در دماغ ما بياورد كه ما كه منتظر ظهور هستيم ، پس فلان تكليف - كوچك يا بزرگ - از ما ساقط است ، هيچ تكليفی از ما ساقط نمیشود .
انقلاب دروني ولي عصر- علامه جوادي آملي
ولي عصر ارواحنا فداه چندين كار دارد؛ يكي از كارهائي كه منتظران بايد به آن فيض برسند اين است؛ به تعبير سيدنا الاستاد علامه طباطبائي (رضوان الله تعالي عليه) امامان الهي، امامت به معناي اعم از انبياء هم به اين امامت به معناي اعم رسيده اند، آنها رهبري دلها را به عهده دارند. خداوند درباره اوليا خاص خود چنين فرمود: "و جعلنا هم ائمه يهدون يامرنا". يعني اين انبياي الهي، اين اولياي الهي را من رهبران فكري مردم قرار دادم. اينها مردم را با دستورات غيبي من هدايت ميكنند. يهدون يامرنا.
يك امر ظاهري است كه اين هنگام ظهور پديد ميآيد، تأسيس حكومت است، اجراي حدود است و مانند آن. يك امري است كه در بسياري از آيات قرآني چهره ملكوتي را نشان ميدهد كه" انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون". امر خدا با تدريج نيست. آن چهره تدريجي نشئه طبيعت را ارائه ميكند. قدر اقواتها في اربعه ايام و مانند آن.
كاري كه خدا براي بشر عادي ميكند در طي فصول چهارگانه است و دوازده ماهه! قدر اقواتها في اربعه ايام. اما كاري كه براي مردم (سلام الله عليها) ميكند، همان است كه زكريا را شگفت انگيز كرد؛"كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا، قال يا مريم انا لك هذا قالت هو من عندالله ان الله يرزق من يشاء". اين چنين رزقي ميشود ملكوت كه با كن فيكون حل است. اولياي الهي كه رهبران دلهاي مردم اند، يهدون بامرنا يند. يعني با كن فيكون كار ميكنند. آن نازل ترين حاجت حل مشكلات مادي است.
اگر كسي بخواهد منقلب بشود، از جهل به علم منقلب بشود، از ظلم به عدل منقلب بشود، از سوء خاتمت به حسن عاقبت منتقل بشود، از دوزخ به بهشت منتقل بشود، اين با كن فيكوناي است كه ولي عصر به اذن خدا انجام ميدهد.
آن تحولاتي كه در انسان پديد ميآيد، اين كار حوزه و دانشگاه نيست! آن انقلابي كه در انسان رخنه ميكند، كار مدرسه و مكتب نيست! نمونهاي از آن انقلاب را در انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل (رضوان الله تعالي عليه) ديده ايم كه كل مملكت عوض شد و نمونه بارز را در اين دفاع مقدس هشت ساله ديده ايم كه طبق بيان نوراني امام سجاد (سلام الله عليه) هيچ پدري به فكر فرزند نبود و هيچ شوهري به فكر همسر نبود، دعاي امام سجاد چهره ملكوتي دارد. اينها يهدون بامرنايند.
آنكه فرزند خردسالش را ميبويد و ميبوسد و براي هميشه رها ميكند و به خط مقدم ميرود، اين با تحول دروني قلب است و ديگر هيچ! اين با درس و بحث پديد نميآيد! اگر آن شور و شوق نبود كه اين مملكت محفوظ نبود! در روايات اصحاب حضرت دارد: كهن سال و سالمند در بين اصحاب ولي عصر مثل نمك طعام است! بسيار كم است. غالب اصحاب ولي عصر (ارواحنا فداه) را نسل جوان تشكيل ميدهند، اينها كه اشتياق شان به طبيعت زياد است، براساس يهدون بامرناي ولي عصر متحول ميشوند. با كن فيكون متحول ميشوند. وگرنه اين جهان رهبران فراواني ديده است كه گاهي نهصد و پنجاه سال رنج كشيدند، ولي طرفي نبستند مثل نوح. تا وجود مبارك ولي عصر مظهر قائماً بالقسط نباشد و دلها را متحول نكند، حكومت جهاني پديد نميآيد!
بهترين انتظار آن است كه انسان قلب را در اختيار كسي قرار بدهد كه او به ا ذن خدا زير و رو كند؛ يهدون بامرنا!
انسان اگر متحول شد و منقلب شد، عالم را در كام خود شيوا و شيرين ميبيند. چيزي براي او تلخ نيست.
هيچ حادثهاي آن توان را ندارد كه قلب متحول شده را قبض كند! الا آن اولياء الهي لا خوف عليهم و لا هم يحزنون. اين اختصاص به قيامت ندارد؛ در دنيا هم اينچنين است.
پس كسي منتظر آن حضرت است كه حضرت را بشناسد! و اگر شناخت، حيات او حيات معقول است، انتظار او انتظار معقول. و اگر نشاخت، حيات او حيات جاهلي است، مرگ او مرگ جاهلي است. چنين موجودي منتظر نخواهد بود.
اميدواريم ذات اقدس اله آن توفيق را مرحمت كند كه هم ذات مبارك ولي مان را درست بشناسيم و هم برنامه هاي حكومت و دولت آن حضرت را درست ارزيابي كنيم، و هم وظيفه خود را در عصر غيبت كه احياي امر آن حضرت است عمل كنيم.
امام عصر و موعود در نگاه هانري كربن
تاريخ دانش شرقشناسى عموماً با تحريفها، كتمان حقايق و نوعى بىانصافى همراه بوده است. اما در اين ميان گاهى برخى چهرههاى شاخص شرقشناسى، در مواجهه با منطق مستحكم برخى انديشههاى شرقى، شيفتة آنها شده، به آن گرايش و ميل باطنى و ايمان قلبى يافتهاند.
مرحوم پرفسور "هانرى كربن"، ايران شناس مشهور فرانسوى از جمله اروپائيانى است كه در دوران زندگى علمى خود، در پى گذر از انديشههاى وجود شناختى انديشورانى همچون "هايدگر" و "ادموند هوسرل"، با حكمتشرقى شيعى آشنايى شده و به دنبال مطالعات چندين ساله، به وجود مبارك امامعصر، عجلالله تعالىفرجهالشريف، و معنويتبىبديل ساير ائمه شيعه، عليهمالسلام، تمايل قلبى، و يقين عينى و عقلانى يافته است.
در اين گفتار كوتاه بر آنيم تا با مرورى بر برخى آثار او، ميزان عشق و علاقه او را به امام زمان(عج) مورد بررسى قرار دهيم. پيش از ورود به محور اصلى بحث در اين نوشتار، يادآور مى شوم كه در چند سال گذشته و در پى انتشار يادنامهاى از كربن - از سوى يكى از شاگردان او در ايران و اروپا - برخى از انديشمندان داخلى نسبتبه اين خاور شناس منصف اروپايى از در بى انصافى وارد شده و معالاسف پارهاى اشتباهات وى را در آثارى كه از خود به جا گذارده، بهانة حمله شديد به او قرار دادهاند. غافل از اينكه صرف توجه كربن به مسأله وجود امام عصر(عج) و تحليل شايسته او از وجه معنوى غيبت و ظهور آن امام همام، فى نفسه داراى آثار ارزشمندى بوده كه از چشم اين گروه منتقدان به دور مانده است. فى المثل در حالى كه برخى روشنفكران غربگراى بومى، مفهوم ولايتباطنى و هدايت تكوينى ائمة اطهار، عليهمالسلام، را زير سؤال برده، يا عنوان انسان كامل و قطب عالم امكان را براى حضرت قائم(عج)، حاصل سرقت ادبى شيعيان از عارفان اهل سنت قلمداد كردهاند(!!)
پرفسور كربن در كتاب تاريخ فلسفه اسلامى خود كه قريب سى و اندى سال پيش به رشته تحرير در آمده است، با ارائه تحليلى تاريخي، نحوه انتقال مفاهيم عرفانى را از لسان ائمه اطهار(ع)، به آثار عرفانى اهل سنت مورد بررسى قرار داده و ثبوت نقش وساطت فيض را براى وجود مقدس امام غايب به اثبات ميرساند.
مرحوم علامه سيدمحمدحسين طباطبايي، رضواناللهتعاليعليه، در مقدمه كتاب خود با عنوان "ظهور شيعه" كه در واقع متن گفتگوها و مكاتبات ايشان با پرفسور هانرى كربن است، به همين حساسيت ويژة كربن به حقايق مذهب تشيع اشاره كرده و ضمن ارايه متن گفتگوهاى خود با او از اين نكته ياد مىكند كه: در اين مجلس آقاى دكتر كربن، مذاكره را ادامه داده و گفتند كه امسال موقعى كه اروپا بودم، در "ژنو" در موضوع "امام منتظر" به عقيده شيعه كنفرانسى دادم و اين مطلب براى انديشمندان اروپايى حاضر كاملا تازگى داشت.
كربن خود در يكى از پرسشهايى كه از محضر مرحوم علامه به عمل آورده به همين حقيقت براى بار ديگر اشاره كرده است. او خطاب به علامه مينگارد: مطلب اساسى تصور امام غايب، چه اثرى در تفكر فلسفى و اخلاق و روى هم رفته تمام زندگى معنوى شيعيان دارد؟ آيا با تعمق جديدى در اين تصور اساسي، مذهب تشيع نميتواند در دنياى امروزه يك غذاى جديد روحى براى احياى فلسفه و مبدأ نيرويى براى زندگى معنوى و اخلاق ببخشد. نيرويى كه تا كنون در تقدير مانده است؟ به اعتقاد كربن در كتاب ارزشمند "تاريخ فلسفه اسلامى" بى شك فكر شيعه از آغاز كار فلسفهاى را تقويت كرد كه از سنخ فلسفه نبوى بود و با دين نبوى انطباق كامل داشت. كربن بدرستى اين نكته را مورد توجه قرار داده كه فلسفه نبوى اصولا فلسفهاى مربوط به آخرالزمان است. به گفته او فلسفه نبوى مستلزم انديشهاى است كه نه به وسيله سابقه تاريخى محصور مى شود، نه با كلمات و الفاظى محدود كه با تعليم و در قالب عقايد جزمى و تغيير ناپذير محصور باشد و نه در افقى كه منابع و قوانين و منطق استدلالى آن افق را حد بندى كند، مشخص ميشود.
آري! فكر شيعه متوجه "انتظار" است، اما انتظار نه از طريق ظهور شريعتى نو، بلكه از راه تجلاى كامل كليه معنى پنهانى يا معنى روحانى منزلات آسماني. انتظار اين ظهور، در انتظارِ "امام غايب" نمايان شده است. به عقيده كربن مفهوم ولايت در اين دوران طولانى انتظار، على الاصول همان هدايت ارشادى امام است كه "اسرارِ" اصول عقايد را ميآموزد.
اين مفهوم از سويى شامل مفهوم معرفت است و از سوى ديگر واجد معنى محبت؛ يعنى معرفتى كه فى نفسه متمركز و نيرومند است. اگر اين گفته كربن را بپذيريم، تشيع از اين زاويه ديد همان عرفان اسلام است. كربن در بخشهاى مختلف آثار خود بارها بر اين نكته تاكيد دارد كه اين مسائل، اساسا در علم كلام اهل سنت مورد بحث قرار نگرفته، چرا كه از حيطه قدرت آن بالاتر بوده است.
كربن بر خلاف بسيارى از انديشمندان معاصر كه مفهوم انسان كامل يا ولايت، قطب و قطب الاقطاب را زاييده انديشه عارفانى همچون محى الدين عربى (ابن عربي) ميدانند، بر اين عقيده پا ميفشارد كه اگر از تفسير حقوقى يا فقهى محض شريعت پا را فراتر بگذاريم و به نوعى معراج باطنى كه اساس تفكر شيعه است، قائل شويم، گويى تشيع و تصوف دو نام براى يك حقيقتند.
كربن در رسالهاى خطاب به مرحوم علامه طباطبايي، رضوانالله تعالي عليه، به اين نكته اشاره دارد كه : فريدالدين عطار، در حالى كه هنوز سنى بوده، تذكرة الاولياء خود را با شرح حال امام پنجم يعنى حضرت باقر، عليهالسلام، شروع كرده است و در كتاب "تاريخ فلسفه اسلامي" مينويسد: در حقيقت از آغاز اسلام، صوفيان، شيعى مذهب بودند؛ در گروه كوفه، شيعهاى به نام عبدك، نخستين كسى بود كه صوفى خوانده شد. بنا به تحقيقات عميق كربن درباره سخنان ائمه، عليهمالسلام، - بويژه خطبههاى توحيدى نهجالبلاغه و جوامع روايى شيعه - مفهوم ولايت اصولا از طرف خود امامان شكل گرفته و مبانى نظرى عرفان از سوى ائمه، عليهمالسلام، فى الجمله مورد قبول بوده است. از اين نظر وقتى صفحات كتاب ابن عربى را مطالعه ميكنيم، مطالبى ميبينيم كه گويى يك مؤلف شيعى مذهب نوشته است. كربن مينويسد: همچنان كه مفهوم "ولايت" از شيعيان است، همچنان نيز ترديدى نيست كه در تصوف، اساس مفاهيم "قطب" و "قطب الاقطاب" از شيعيان ميباشد. بنابراين ملامتهايى كه از سوى ائمه شيعه نسب به غير شيعيان و صوفيان اهل سنت وارد شده است، در واقع اعتراضى است به غصب مقام ولايت و نقش شيخ كه نقش امام غائب را، "غصبا" تصرف كرده و نيز اعتراضى است، به شيفتگى به لامذهبى كه كاهلى جاهلانه و فسق و هرزگى اخلاقى را تأييد ميكرده است.
كربن، در بخشى از كتاب "تاريخ فلسفه اسلامى"، ضمن نقل روايتى مشهور از نبى مكرم اسلام، صلىاللهعليهوآله، كه در آن آمده است: «اگر تنها يك روز به پايان جهان باقى مانده باشد، خداوند آن روز را چندان طولانى خواهد كرد تا مردى از ذريه من كه نامش نام من و كنيهاش كنيه من خواهد بود ظهور كند. او زمين را از هماهنگى و عدل پر خواهد ساخت، چنانكه تا آن هنگام از خشونت و جور پر شده است»، به تفسير اين روايت پرداخته و مينويسد: روزى كه چنين طولانى خواهد شد، زمان غيبت است و اين حديث صريح، طنين خود را در همه قرون و در تمام مراتب شعور و ضمير شيعه منعكس ساخته است. كربن با باور به اين اعتقاد كه اين ظهور، واقعيت و پيروزى تأويل؛ يعنى حقيقت دين را آشكار خواهد كرد و به نوع بشر مجال خواهد داد تا وحدت و يگانگى خود را به دست آورد، بر اين نكته تأكيد دارد كه ظهور امام، مستلزم قلب ماهيت دل مردمان است و كمال روز افزون اين ظهور به ايمان پيروان امام وابسته و راه آن چگونگى عمل آنان ميباشد.
البته انتقادى كه به كربن وارد است، غفلتى است كه از وجه مسلحانه و قيام بالسيف حضرت حجت از خود نشان داده است. ليكن اين حقيقت مورد اشاره او را هم نمىتوان انكار كرد كه: "جلوه يا عدم جلوه امام بر اشخاص، به شايستگى آنان بستگى دارد." كربن در تحليلى جالب توجه مينويسد: جلوه ظهور او بر مردم، همان مفهوم تهذيب و تجديد عالم روحى آنان است و بالنتيجه همان مفهوم عميق انديشهاى است كه شيعه از غيبت و ظهور امام دارد.
مردم شايستگى خود را براى ديدن امام از بين ميبرند، آنگاه خود بين امام و خويشتن حجاب ميگردند، زيرا وسيله و آلت تجلى و مشاهده آن را؛ يعنى معرفتى را كه از راه قلب حاصل ميشود از دست مى دهند، يا آن را فلجساخته و از قدرت و كار مياندازند. پس تا وقتى كه مردم مستعد شناسايى و معرفت امام نگردند، سخن گفتن از ظهور امام غايب هيچ معنى نخواهد داشت. اگر گفته كربن را بپذيريم، ديگر ظهور امام واقعهاى نيست كه روزى ناگهان به وقوع بپيوندد، بلكه امرى است كه روز به روز در ضمير و وجدان شيعيان مؤمن رخ مى دهد. در اين حالت عقيده به عدم تحرك و مخالفت با ترقى كه در اسلام تشريعى - يعنى فقه - غالباً مورد نكوهش قرار گرفته است، در هم مى شكند و معتقدان به آن امام همام، در جنبش صعودى دوره ولايت كشيده ميشوند. در واقع كربن ظهور امام، عليهالسلام، را به معرفت قلبى شيعيان منوط مى داند. معرفتى كه از نوع معرفتشهودى و باطنى است.
همو در جاى ديگر (رساله عالم مثال) به نوعى ديگر به همين حقيقت اشاره دارد. موضوع بحث كربن در رساله "عالم مثال" جهان واسطهاى است كه مابين عالم مجردات تام و نفوس متعلق به ماده قرار ميگيرد. همان عالمى كه شهود عارفان و حكماى اشراق در آن عالم صورت ميگرفته است. او از جمله مينويسد: حكايات سهروردى و قصص موجود در سنتشيعى كه حكايت نيل به "سرزمين امام غائب" را باز ميگويد، هيچ يك خيال واهي، غير واقعى و تمثيلى نيستند، زيرا اقليم هشتم يا ناكجاآباد، همان چيزى نيست كه ما معمولا "اوتوپيا" ميناميم.
اقليم هشتم، به مثابه عالمى است كه از حيطه كنترل و نظارت تجربى علوم [جدید] خارج است. عالمى فرا حسى است كه تنها به مدد ادراك مخيل ميتوان آن را درك كرد و حوادثى را كه در آنجا به وقوع ميپيوندد، صرفا به يارى آگاهى مخيل ميتوان تجزيه نمود.
لازم به ذكر است كه مراد از خيال در اينجا همان اصطلاح رايج در زبان امروزى ما نيست، بلكه، مقصود، ديدار باطنى و خيال صادق است. پس به گفته كربن براى مشاهده امام غايب در دوران غيبت نيز ميبايد در افق وجودى امام غائب قرار گرفت.
به عبارتى اين كلمات، راز وجود ماوراى طبيعى امام غايب را در ذهن و آگاهى شيعيان بيان ميدارد؛ كسى كه در آن حال روحى نباشد، قادر به مشاهده او نخواهد بود. سهروردى در حكايت "عقل سرخ" خويش به همين نكته اشاره داشته و مقصود از جملهاى كه در آغاز سخن از او نقل كرديم همين است: اگر خضر شوي، از كوه قاف آسان توانى گذشتن.
كربن در بخش ديگرى از "كتاب تاريخ فلسفه اسلامى"، شيعيان را ميان دو حد محصور ميداند. حد اول همان "يوم الميثاق" يا "روز الست" است، كه حيات مادى بشر به آن مسبوق بوده و حد دوم ظهور امام عصر، روحيفداه، است كه اينك در غيبتبه سر ميبرد: زمان فعلى كه به نام امام غائب است، زمان غيبت اوست. به همين جهت "زمان او"با رمز و علامتى ديگر مشخص ميشود و غير از آن زمانى است كه براى ما علامت و رمز تاريخ محسوب ميگردد.
كربن ضمن تشبيه قيام حضرت قائم به رستاخيز صغرى به اين نكته اشاره ميكند كه پارهاى از نويسندگان شيعى - از جمله كاشانى و صدر آملى - امام دوازدهم يا امام منتظر را همان "فاراقليط" آمده در انجيل يوحنا ميدانند. كربن مينويسد: سلطنت امام، مقدمه رستاخيز عظيم (قيامة القيامة) است. رستاخيز يا برخاستن مردگان "به قول شمس لاهيجى شرطى است كه مجال ميدهد تا هدف و ثمره وجود موجودات محقق گردد" به همين نسبت قيام عمومى حضرت حجت، مجال براى تحقق فلسفه وجودى بشر در حيات زمينى خود است.
به عبارتى معاد شيعه همچون معاد زرتشتى كه حتيسلطه تصوير سائوشيان (سوشيانس) و اصحاب او قرار گرفته، تحت تأثير قائم و اصحاب او قرار دارد. در عين حال "اين تصور، انديشه قيامت صغري"، يعنى هجرت انفرادى را از انديشه "قيامت كبري" يعنى فرا رسيدن دهر جديد جدا نميسازد. كربن در بخش ديگرى از نوشتههاى خود به بيان تفاوت عقيده مسيحيان به حضرت عيسى بن مريم، عليهماالسلام، پرداخته و پس از اذعان به اين نكته كه امامان همه نور و حقيقت واحدى هستند كه در دوازده شخص متمثل شدهاند، مينويسد: وقتى نسبت لاهوت و ناسوت را در شخص امامان در نظر بگيريم، ميبينيم مساله به هيچ روى شبيه به اتحاد اقنومى در طبيعت نيست.
امامان، ظهورات و تجليات الاهى هستند. قاموس فنى زبان، كلمات (ظهور و مُظهر) را پيوسته به مقابله با عمل آيينه باز ميگرداند. پس بدين گونه، امامان همچون ظهور الاهی، بى هيچ كم و بيش "اسماء الله" ميباشند و به اين عنوان از دو مهلكه تشبيه و تعطيل مصونند.
چنانكه در فحواى مقال نيز گفتيم، شايد مهمترين انتقاد به تحقيقات كربن، عدم توجه او به وجه اجتماعى ظهور حضرت حجت و قرار گرفتن دوران غيبت ميان دو حادثه بزرگ عاشورا و ظهور و قيام بالسيف مهدي(عج)، است.
اين درست است كه قيام حضرت به مثابه پيروزى تأويل بر تنزيل و يا حقيقتبر شريعت است و رابطه شيعيان با امامشان رابطهاى نهانى و عاشقانه است، اما بى ترديد نميتوان در كنار عروج عرفانى شيعيان كه كربن بدرستى از آن به عنوان يكى از شروط اساسى توفيق ديدار معصوم ياد مىكند، از وجه اجتماعى و مبارزه فراگير آن امام با ظلم سياسي، اقتصادى و فرهنگى صاحبان زور و زر و تزوير چشم پوشيد و خروج عاشقانه امام شهيدان ابا عبدالله الحسين، عليهالصلوة والسلام، را براى اصلاح اجتماعى امّت جدش كه فرهنگى فاسد در كالبد آن دميده شده بود به فراموشى سپرد و از عنصر سياسى اين هر دو قيام صدر و ذيل اسلام چشم پوشيد.
منبع: سایت امام المهدی
آسيب شناسي مهدويت {شعبده شیطان}
یکی می گفت: افتخار خودم و همسرم آن است که پدر و مادر حضرت زهرا سلام الله علیه و تمام بشریت هستیم!
دیگری می گفت: سید خراسانی هستم ولی چون الان اوضاع را مناسب نمی بینم، خروج نمی کنم.
آن دیگری بازاری به راه انداخته بود و به لکه سفید رنگی که روی پوست گاوش نقش بسته بود، اشاره می کرد و می گفت: ببینید، نوشته محمد؛ بازار ادعاهای کاذب و سو استفاده از احساسات پاک صادق عامه مردم و حتی گاهی قشر تحصیل کرده جامعه، داغ داغ است.
دوست خبر نگاری می گفت: تقریباً چند روزی یکبار، یک امام زمان!!! به اوین می آورند.
عده ای هم که خود را صوفی و درویش و فقیر می دانند با قیافه ای غریب و عجیب، خرقه و خانقاه و ذکر براه انداخته اند و...
خوشبختانه در چند سال اخیر برخورد با این قشر در جامعه به طور جدی پیگیری می شود و با هوشیاری مسئولین ذی ربط و با پیگیری های ایشان، بساط این دکان داران جمع می شود و پوششهای رسانه ای در انواع مختلف آن تقریباً هر روز منتشر می شود؛ امّا...
امّا چرا هنوز پس از این همه برخوردهای شدید، باز هم اگر کسی ادعای کاذب امام زمانی یا ارتباط با ایشان و... کند، هستند عده ای که غالباً به خاطر صداقتشان فریب می خورند ودل می بازند و از پی دل دنیا و آخرت؛تحقیقاً ریشه ای ترین و اصلی ترن عامل انحرافات در حوزه دین و خصوصاً مبحث گسترده مهدویت، به خاطر پایین بودن سطح اعتقادات و عدم درک ژرف از مفاهیم عمیق دینی است؛می فرماید:«اِنَّ لِلقُرآنَ ظَهَرا وَ بَطنا و لِبَطنِهِ بَطن اِلی سَبعَة اَبطَن» آری برای قرآن- به عنوان اساس نامه اسلام- ظاهری است و باطنی ژرف؛ زبان صریح این روایت اشاره به ژرف بودن بحر لا یتناهی قرآن ومعارف حقّه دین مبین اسلام است که توجّه به این حقیقت در برنامه های فرهنگی و دینی؛ به تاکید صاحب نظران، مورد بی مهری و کم توجهی قرار گرفته است؛ وعده ای که غالباً مزدورانِ فرمانروایانِ آن سوی آبها هستند، می خواهند با قشری نگری و گرفتن روح تفکر و اندیشه و مُداقه در معارف دینی؛ تصویری کِسل کننده و جامد از پویاترین دین تاریخ بشریت – اسلام شریف – به خورد جوانان ما دهند.
شعبده شیطان تفکری که اجازه پویایی وژرف نگری در دریای معارف الهی را با روش ها و توجیهات مختلف کنار می نهد و با منحصر نمودن این معارف الهی راه را برای بالا رفتن سطح آکاهی عامّه مردم و در نهایت کلیّت جامعه مسدود می کند.
از این رو به نظر می رسد ریشه ای عمل کردن و حل کردن مسئله با فضا سازی علمی و فرهنگی و اشائه تفکر ناب مهدوی به صورت کاربردی و همگانی- و نه فقط تخصصی- جامعه دینی کشور را از این آآفات خواهد رهانید، ان شا الله...
معرفی کتاب
1. عصر ظهور حجة الاسلام علی الکورانی العاملی
ترجمه: مهدی حقی نشر: شرکت چاپ و نشر بین الملل؛ 400 صفحه
قيمت:2400تومان
کتاب مذکور، که توسط محقق و دانشمند معروف لبنانی، علی کورانی به چاپ رسیده است؛ به جهت تکیه بر آیات و احادیث، تحلیل هنرمندانه حوادث دوران ظهور و شیوایی قلم، پس از ترجمه فارسی به زبان اردو و انگلیسی ترجمه شده است ودر طول 20 سال اخیر بیش از 50 بار به چاپ رسیده است. جالب آنکه پسر اسقف کلیسای لبنان پس از مطالعه کتاب عصر ظهور، اقدام به چاپ و توزیع پنج هزار نسخه از آن در میان جوانان مسیحی کرد، چرا که آن را عاملی در جهت رشد معنویت و امید در میان مسیحیان می دانست.
2. نهجُ الولایه
بررسی مستند در شناخت امام زمان علیه السلام
علامّه ذو الفنون حسن زاده آملی
انتشارات قیام- 125 صفحه
قیمت 300 تومان

اينجا دهلاويه بگوشم!
ميگويند: شَرَفُ المَكانِ بِالْمَكينِ : اعتبار مكانها به انسانهايي است كه در آنها زيستهاند.
دهكـدهاي كوچك كه طمع مشهور شدن داشت؛ روستايي كهاز عزلتِ خويش به ستــوه آمده بـود؛ دست به دعــا برداشت و از خــداوند شهرها تقاضاي شهرت كـرد... وخـداوند چمران مــرا به آنـجا فرستاد تـا حـجاب كـالبدش را تكـه تكـه كنـد و مسئوليّت بعد ازشهدا ماندنونرفتن را بر دوش ما سنگينتر...
دهلاويه را همه ميشناسند.
هنر مردان خدا
شهادت انسانساز سـردار پرافتخار اسلام و مجاهد بيدار ومتعهد راه تعــالي و پيوستن بـه ملاءاعلي، دكتـرمصطفيچمـران را به پيشگاه ولــي عصر ارواحنافداه تسليت و تبريك عرض ميكنم. چمــران عــزيز بـا عقيده پـاكَ خالصِ غير وابسته به دستجات و گروههـاي سياسي و عقيده به هدف بزرگ الهي و جهاد در راه آن را ازآغـاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. هنــر آن است كه بي هياهوي سياسي و خودنمائيِ شيطاني بــراي خــدا به جهاد برخيزد و خـود را فــداي هدف كند نه هوي، وايــن هنر مردان خداست. اودرپيشگاه خــداي بزرگ با آبــرو رفت ،روانش شـاد و يادش بخير.
اول تيرماه شصت
فرازي از پيام حضرت امام خميني ره به مناسبت شهادت دكتر چمران
چمران ؛ سردار آزاديها
چه زيباست :
راز ونيازهاي درويشي دلسوخته ونااميد در نيمه شب؛
فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مــرگ؛
اعتراض خشونت بار مظلومي ، زير شكنجه ستمگر؛
اشك سرد يأس وشكست بر رخساره زرد دلشكستهاي در ميان برادران به خاك وخون غللتيده،
فرياد پرشكوه حق از حلقوم از جان گذشتهاي عليه ستمگران روزگار.
چه خوش است:
دست از جان شستن و دنيا را سه طلاقه كردن،
از همه قيد وبند اسارت حيات آزاد شدن،
بدون بيم واميد عليه ستمگران جنگيدن،
پرچم حق را در صحنه خطر ومرگ برافراشتن؛
به همه طاغوتها نه گفتن؛
با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن؛
جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فــدا كند، ديگر از كسي
واهمه نميكندتا حق را كتمان نمايد...
آنجا حق و عدل، همچون خورشيد ميتـابد و همه قــدرتها، وحتي قــداستها فــرو ميريزند،
وهيچ كس جز خدا - فقط خد ا- سلطنت نخواهد داشت. من آن آزادي را دوست دارم ، واز اين كه در دورههاي سخت حيات آن را تجربه كردهام خوشحالم.
شهيد دكتر مصطفي چمران - فرازهايي از نيايشهاي دست نوشت شهيد
زندگينامه
دكتــر مصطفي چمران درسال 1311 درتهران،درخيابان پانزده خرداد فعلي،بـازار آهنگرهـا محله سرپولك متولد شد. تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه آغاز كرد و در دارالفنـون و البــرز دوران متوسطه را گذراند؛ درسال 1336 از دانشكده فني تهران در رشته الكترونيك فـارغ التحصيل شد و درسال 1337با استفاده از بـورس تحصيلي شاگردان ممتاز به آمريكااعزام شد. وپس ازمدتيدرجمع معروفترين دانشمندان جهان در دانشگاه كاليفرنيا ومعتبرترين دانشگاه آمريكا -بركلي- باممتازترين درجه علمي موفق به اخذ «دكتـراي الكترونيك وفيــزيك پـلاسما »گرديد. از 15 سالگي در درس تفسير قرآن آيت الله طالقاني ودرس فلسفه شهيد مطهري شركت مينمود ودر مبارزات ملي شدن صنعت نفت وپس از كودتاي ننگين 28 مـرداد از مبارزان فعال عليه رژيم شاهنشاهي بود .درآمريكا با همكاري چند تن از دوستانش« اولين انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا» رابنياد نهاد و از فعالين دانشجويان مسلمان بود وبه همين سبب ،بورس تحصيلي وي از طرف رژيم شاهنشاهي ايـران قطع شد. در آمريـكا با دختري آمريكايي كه مسلمان شد ،ازدواج نمود وحــاصل ايــن ازدواج دو دختر و دوپسر بود.پس از قيام 15خردادوسركوبي مبارزات مردمي عازم مصرشد ومدتدوسال سختترين دورههاي چريكي وجنگهاي پارتيزاني را آموخت وبه عنوان شاگرد ممتاز اين دوره معرفي شد. پس مدتي عازم لبنان ميشوددرآنجاباكمك امام موسي صدر،رهبرشيعيان جنوب لبنان،حركتمحرومين وسپس شاخه نظامي آن، سازمـان «اَمَـل» را بر اساس اصول ومباني اسلامي پيريزي نمودو از قلب سوختهي بيروت تا قلههاي بلند كوههاي جبلعامل ودرمرزهاي فلسطين اشغالشده از خودقهرمانيها به يادگار گذاشته وبي هيچ مبالغهاي جوانان امروز لبنان او را «حمزهي عصر» ميخوانند. دكـترچمـران در لبنان و پس ازآنكه همسر و فـرزندانش تاب تحمل اوضاع لبنان را نداشتند و او را ترك كردند، با دختري لبناني ازدواج ميكند و« غاده »براي هميشه در كنار او ماند.
دكــتر چمران پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايــران به دستور حضرت امام ره در ايـران ميمـانند و تمام تجربيات علمي وانقلابي خويش را در جهت خدمت به وطـن خويش بكـار ميگردد و دراين بازگشت كه پس از 23 سال بطول ميانجامد ، يك چيز را يقيناً ميگويد:«خــدا بود و ديــگر هيچ نبود.» خاموش وآرام، ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي ميپردازد وهمه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروههاي پـاسداران انقلاب در سعد آباد ميكند.سپس در شغـل معاونت نخست وزير در امور انقلاب شب وروزخود را به خـطر مياندازد ومسئله كــردستان را قاطعانه فيصله ميدهــد،تـا اينكه بالاخره در قضيه فراموش ناشدني پــاوه قدرت ايمان و اراده آهنين وشجاعت وفداكاري او برهمگان اثبات ميشود.پس از مــاجراي كـردستان از طرف حضرت امــام ره براي بازسازي وتحول ارتش از سيستمي طاغوتي،به نظامي انقلابي ،به وزارت دفاع منصوب ميشوند. دكــتر چمران در اولين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي به نمايندگي مردم تهران وارد مجلس ميشوند و در همين دوره به عنوان نماينده حضرت امــام ره در شوراي عالي دفــاع منصوب ميشوند. با شروع جنگ تحميلي و پيشرويهاي عراق در خاك خوزستان ،دكتر چمران همراه با تني چند از دوستان «ستـاد جنگهاي نامنظم» را در اهواز تشكيل ميدهند.واز كــارهاي اساسي ايشان ايجاد هماهنگي ميان ارتش ،سپاه ونيروهاي مردمي داوطلب بود.فتح سوسنگرد حماسهايديگربودكه چـمرانشيرخدا ورستم دستانش بود.سحرگاه 31 خرداد 1360،ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيدودكتـر چمران براي معرفي فرمانده جديد عازم«دهــلاويه» شد.وآخرين كلامش با رزمندگان اين بود:«خدارستمي را دوست داشت و برد واگر مــا را هم دوست داشته باشد،ميبرد. » وهمه ديدند كه خــدا چـمران را دوست داشت . روحش شاد و انديشهاش هميشه زنده بادا.
تهيه كننده: صديقه منتظري
رازونيازهاي مصطفي با علي عليه السلام
علــي ؛آرزوگـــاه رازونيازهاي شبانه من، آههــاي ســوزان صبحگاهي من، نالــههاي دردآلـود من زيــر شكنجه ظلم ، فريادهاي پرخروش قلب سوزانم در ظلمتكدهي جهان ...
انيس تنهايي من، غمخوارمن هنگاميكه كوهي از غـــم مرا
ميفشرد، تسلّي بخش قلب مجــروحم هنگامي كـه درآتش درد ميســوزم، هنگامي كـه كشتي شكستهي وجــودم به تختهسنگهاي كينه ونفرت برخورد ميكند، وبـــاران تهمت وافترا بر من ميبارد،درتاريكيظلمت كه ديگــر هيچ اميدي ندارم و همهي راههـا كورشده است ودل به نيستي نـهادهام و فقط توكل علي الله قلبـم را روشن كرده است، آنجــا علي كشتيبان كشتي وجود من است ...
اي علي ؛ هنگامي كه جوان بودم و از قهرمانـــان عالم لذت ميبردم، قهرمانيهاي تو مــرا فريفته بود؛ اي علي ، بزرگتر شدم، بهعلموادب پرداختم، علم و ادبتومرا فريفت؛اي علي، بزرگتر شدم، ايمان تو و عرفان تو مرا مبهوت كرد... اي علي اكنون دردها و غمهاي تو مـرا مسحور كرده است؛ دردوغـم پيوندي بين من وتـو بـوجـود آورده است كـه درهـرضربان قلبم درد تـو را احساس ميكنم، چه درد كشندهاي .
اي عـلي ؛ جـــز عشق وفــــداكاري از وجــودم تـــراوش نكرده است، حسودان و توطئه چينان كه از اعمــال گذشته مـن نميتوانند نقطهضعفي پيدا كنند، ميگــويند درآينده خواهيد ديدكه اوآدمتبهكاري است، ميگويند نشان خواهد دادكه جنايتكــار است؛كسانيكهخــود يـك قــدم مثبت برنداشتهاند، جز ريــا و تزوير و تهمت و توطئه،كاري نكردهاند،براي كوبيدن عمل صالح به چنين فريبي دست ميزنند و مـردم عــادي را بديـن وسيله ميفريبند؛ اي عــلي، مـن ناراحت ظلم و ستمي كه بر مـن رفته و ميرود نيستم، مـن خوشحالم كه همدرد توأم واين خود نعمتي است .
زيباترين سرودهي هستي؛شهيد دكتر مصطفي چمران

قسم به پاوه
صبح58/5/28 بربالاي ديوارِ خانهي پاسداران ايستاده بودم وبهشهر مينگريستم،گلولهازهر طرف همچنان ميباريد،
يكباره فرياد«الله اكبــرِ»پاسداران به هوا بلند شد،پرسيدم مگرچه شده است؟گفتندامام خميني اعلاميهاي صـادر
كرده است؛ اعلاميهاي كه اساس بزرگترين تحولات انقلابي كشور مـا بشمارميرود،اعلاميهايكه ازبزرگ مردي 80
ساله بدون آنكه علوم نظامي خوانده باشد،صادر شد. «امــام خميني فرماندهي كلّ قـوا را بدست ميگيرد وفـرمان
ميدهد كه ارتش بايد در عرض 24 ساعت خود را به پاوه برساندو[اگــر تا 24 ساعت عمل مثبتي صورت نگيرد سران ارتش و ژاندارمري مسئول خواهند بود]»...بعد از فرمان منقلب كننده امام، ديگر جاي سكوت و تماشا نبود، وقت حركت و قاطعيت و شجاعت بود، امـام بزرگ امت فرمـاني انقلابي صادر كرده بود واين فرمان بايد بطور انقلابي پياده شود، ومن ميدانستم وميتوانستم ومسئوليت داشتم كه اين فرمان انقلابي امــام را به بهترين وجه انقلابي، كه درتـاريخ نظير نداشته باشد، به مرحله عمل درآورم.من وضع روحي و اجتماعي و سياسي منطقه را خوب درك ميكردم وعمق فرمان امام را تا دورترين نقاط دشمن، وتا اعصار تاريخ، حس مينمودم، وضعيت جنگ را در روزهــاي آينده بـه خوبي پيشبيني ميكردم وحرام ميدانستم كه آدمهاي پوشالي و سست عنصر مسئوليت پيادهكردن فرمان امام را به عهده بگيرند و از صلابت و عظمت اين فرمـان انقلابي بكاهند...آنجا بود كه فرصت رامغتنم شمردم و همان پاسداران دلشكسته و مجروح را با عدهاي از پاسداران كرد محلّي جمع كردم وبه آنهـاگفتم امام فرمان داده و بنابراين جنگ بزرگ وتاريخي ما هماكنون شروع ميشود...[وهمه ديدند كه امـام و چـمران وعدهاي پـاسدار، نهتنها پــاوه،كـهكردستان را آزاد كردند]
قسم به پاوه،ومقاوت بينظيرش،ارادهي آهنينش وشهيدان خونين كفنش؛ قسم به كردستان وكوههاي بلندش ودرههاي عميقش، به درد وحرمان، به مردم باوفايش؛ قسم به اسلام؛ قسم به امام وفرمان منقلب كننده ومعجزهآفرينش؛ قسم به خــون شهيدان وقسم به اشك يتيمان وآه بيوهزنان وقسم به خدا كه تا آخرين قطره خون عليه دشمنان داخلي وخارجي ميجنگيم. تلخيص از : شهيد دكتر چمران؛كردستان
گوشههايي از وصيت نامه شهيد چمران به امام موسي صدر
وصيت ميكنم... وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم. به معشوق من ! به امـام موسي! كسي كه رمــز طايفهي شيعه وافتخار آن و نمايندهي1400سال درد،غم،حرمان،مبارزه،سرسختي،حق طلبي و بالاخره شهادت است!آري به امام موسي صدر وصيت ميكنم.. بـراي مـرگ آماده شدهام و ايـن امـري استطبيعي كه مدتهاست باآنآشنا شدهام.ولي براياولين بار وصيت ميكنم.خوشحالمكه درچنينراهيبهشهادت ميرسم.خوشحالم كه از عالم و مافيها بريدهام.علايق را زير پاگذاشتم.قيدوبندها را پاره كردهام .دنيا و مافيها را سه طلاقه گفتهام وبا آغـوش بــاز به استقبال شهادت ميروم.كسي كـه وصيت ميكند،آدم ســادهاي نيست. بزرگترين مقامات علمي راگذرانده،سرديوگرميروزگار را چشيده، از زيباترين وشديدترين عشقها بــرخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده،ازهرچه زيبا و دوستداشتنياستبرخوردارشده،ودراوجكمال و دارائي، همه چيز خود را رهـا كرده و بـه خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبارو شهادت را قبول كرده است. آري اي محبوب مـن ، يك چنين كسي با تــو وصيت ميكند.
عشق هدف حيات و محـرك زندگي من است.زيباتـراز عشق چيزي نديدهام و بالاتر ازعشق چيزي نخواستهام. عشق است كه روح مرا به تموج وا ميدارد.قلب مـرا به جوش ميآورد.استعدادهاي نهفتهي مــرا ظاهرميكند، مرا از خودخواهي وخودبيني ميرهاند و در عالم وجود محو ميشوم وبهخاطر عشق استكه فداكاري ميكنم...
برگي از خاطرات شهيد چمران در آمريكا
خدايا نميدانم هدفم از زندگي چيست؟ عالـم و مافيها مـرا راضي نميكند، مردم راميبينيم كه به هر سو ميدوند،كـار ميكنندتا به نقطهاي برسند كه به آن چشم دوختهاند؛ولي اي خـداي بزرگ از
خدا بود و دیگر هیچ نبود.شهید چمران:ص۲۰
بيگانه اي در سرزمين بيگانه
من از جبل عامل آمدهام؛سرزميني كه ابوذرغفاري،صديق پيامبربزرگ براي اولين باراسلام راستين را به مردم آن منطقه تبليغ كرد، جبل عامل سرزمين تشيّع،سرزمين ولايت عليعليهالسلام، سرزمين شهيد اولوشهيد ثاني، سرزمين شيخ بهاالدين عاملي ودانشمندان ومتفكرين بزرگ كه دنيارا منور كردهاند.من از جبل عامل ،سرزمين مقدس شيعيان آمدهام؛ من نمايندهي محرومين ومستضعفين جنوب لبنان هستم كـه همه روزه زيــر آتش توپخانهي سنگين و بمبهاي هـواپيماهاي اسرائيل ميسوزند.من فريادم كه درسينهي مجروح جبل عامل،درخلال قرنها ظلم وستم،محبوس شدهام. من ضجهي دردآلود معذّبين وزنجيريـانم كه در شكنجهگاههاي ستمگران واستثمارگران در طـول تاريخ نابود شدهاند.من نالهي دلخراش يتيمان دلشكستهام كه در نيمههاي شب از فرط گرسنگي بيدار ميشوند ودست محبتي وجود ندارد كه براي نوازش، آنها را لمس كند.من آه صبحگاهم كه از سينهي پرسوز بيوهزنان سرچشمه ميگيرم وهمراه نسيم سحر به جستجوي قلبها و وجدانهاي بيدار به هـرسو ميدوم، آنقدركه خسته ميشوم واز پـاي ميافتم ونااميد ومأيوس، به قطره اشكي مبدل ميشوم وبه صورت شبنمي در دامام برگي سقوط ميكنم.
شهيد دكتر مصطفي چمران؛ لبنــان؛ ص170
رقصي چنين ميانهي ميدانم آرزوست.

اعضاي بدنم!در اين لحظات آخر عمر،آبروي مرا حفظ كنيد.شما سالهاي دراز به من خدمتها كردهايد.از شما ميخواهم كه اين آخرين لحظه را به بهترين وجه ادا كنيد.اي پاهاي من سريع و توانا باشيد،اي دستهاي من قوي و دقيق باشيد،اي چشمان من تيزبين و هوشيارباشيد،اي قلب من اين لحظات آخر را تحمل كن،اي نفس ،مراضعيف وذليل مگذار وتا چند لحظه بيشتر با قدرت واراده ،صبور وتوانا باش.
به شما قول ميدهم كه پس از چند لحظه همه شما در استراحتي عميق و ابدي ،آرامش خود را براي هميشه بيابيد و تلافي اين عمر خستهكننده و اين لحظات سنگين و سخت را دريافت كنيد. من، چند لحظه بعدبه شما آرامش ميدهم،آرامش ابدي ،ديگر شما را زحمت نخواهم داد،ديگر شب وروزشمارا استثمار نخواهم كرد.آرام وآسوده براي هميشه دربستر نرم خاك ،آسوده خواهيد بود.امّا اين لحظات لقايپروردگار ،لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد.
آخرين دست نگاشتهي دكتر چمران كه آن را در راه رفتن به سمت دهلاويه نگاشته اند.
آرزوهاي چمراني
آرزو داشتم كه در معركههاي سخت وطوفانزاي حوادث، در نبرد مرگ وزندگي بين حق وباطل، پرچم خونين حسين را بدوش بكشم وبا فدا كردن هستي خود، يك حلقه به زنجير دراز شهداي حق بيفزايم و انسانيت را يك قدم به كمال نزديكتر كنم.
لبنان،دكتر شهيد چمران، ص 438
مختصات چمران از نگاه چمران
1.عشق ،كه ازسخنم ونگاهم و دستم و حركاتم وحيات و مماتم مي بارد.درآتش عشق مي سوزم و هدف حيات را جز عشق نميشناسم.درزندگي جز عشق نميخواهم وبه جزبه عشق زنده نيستم.
2.فقــر ،كه از قيد همه چيز آزاد و بينيازم، اگرآسمان وزمين را به من ارزاني كنند،تأثيري در من نميكند.
3.تنهايي ،كه مرا به عرفان اتصال ميدهد.مرابا محروميت آشنا ميكند،كسي كه محتاج عشق است دردنياي تنهايي با محروميّت عشق ميسوزد
وجز خدا كسي نميتواند انيس شبهاي تار او باشدوجز ستارگان اشكهاي او را پاك نخواهند كرد.
وصيت نامه شهيد چمران به امام موسي صدر
غاده چمران ،روايت ميكند:
*مهريهام قرآن كريم بود وتعهد از دامـاد كه مرا در راه تكامل و اهل البيت و اسلام هدايت كند.اولين عقد در صوربود كه عروس چنين مهريهاي داشت.
*اولين باري كه امــام موسي صــدر مـرا بعد از ازدواج با مصطفي در لبنان ديــد، خواست تنها با من صحبت كند.گفت :«غـــاده ! شما مي دانيد با چه كسي ازدواج كردهايد؟ شما با مــرد بزرگي ازدواج كردهايد.خدا به شما بزرگترين چيز را در عالم داده، بايد قدرش را بدانيد.اين خلق وخوي مصطفي كه شما ميبيني، تراوش باطن اوست و نشستن حقيقت سير وسلوك در كانـون دلش. ايــن همه معاشرت و رفت وآمد مصطفي با ما و ديگران تنازل از مقـام معنوي اوست به عالم صورت و اعتبار.»
*خيلي وقتها دو روز، چهار روز از مصطفي خبر نداشتم ، پيدايش نميكردم وبعد برايميك كاغذكوچك ميآمد[كه روي آن نوشته بود]:«اَتْرُكُكِ لِللّهِ- درپناه خداست كه تركت ميكنم.»
*شب رفتم بالا.وارد اتــاق شدم، ديدم مصطفي روي تخت دراز كشيده، فكر كردم خواب است، آمدم جلو و او را بوسيدم، احساس كردم او بيدار است ولي حتي وقتي پايش را هــم بـوسيدم چيزي نگفت، چشمهايش را همين طور بسته بود. مصطفي گفت:«من فردا شهيد ميشوم.» خيال كــردم شوخي ميكند .گفتم:«مگر شهادت دست شماست؟» گفت:«نه، مــن از خــدا خواستم و ميدانم خـدا به خواست من جواب ميدهد، ولي من ميخواهم شما رضايت بدهيد، اگر شما رضايت ندهيد من شهيد نميشوم.» او اصرار كرد و آخــر رضايت دادم ونمي دانستم چرا راضيشدم؟! ...[فــردا ظهر] رفتم سردخانه و يــادم هست آن لحظه كه جسدش را ديدم گفتم: «اللهم تقبّل منّا هذا القربان.»
*وقتي ديــدم مصطفي در سردخانه خوابيده و آرامش كامل داشت، احساس كردم كه او ديـگر استراحت كرد.مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعاً توي درد بود. روزهاي آخــر احساس ميكردم خيلي اذيت ميشود وانگار ديگر تحمل دوري خــدا را نداشت.آن قدر عشق در وجودش بود كه مثل يك روح لطيف ميخواست درپرواز باشد.
چمران به روايت همسرش؛حبيبه جعفريان ؛انتشارات روايت فتح
كتابشناسي شهيد دكتر چمران
* انسان وخدا
چهار سخنراني علمي- عرفاني در كانون
توحيد در ايام ماه مبارك رمضان سال 1359
*زيباترين سرودهي هستي
چند دستنوشته وسه سخنراني شهيد چمران
دربارهي حضرت علي عليه السلام
*لبنان
پيرامون لبنان و حوادث آن
*بينش و نيايش
برخي يادداشتهاي شهيد چمران
*خدابود وديگر هيچ نبود.
مجموعهيادداشتهاي شهيد چمران در آمريكا،لبنان،ايران
*كردستان
پيرامون حوادث كردستان
*رقصي چنين ميانهي ميدانم آرزوست.
عمليات آزادسازي سوسنگرد

اینم جالب اگه دانلودش کنیداز حاج عبدلرضا هلالی است
معرفي كتاب
فَصُ حِكْمهٍ عصمَتيهٍ في كَلمهٍ فاطميه
در تجليل و تكريم از مقام والاي حضرت فاطمه الزهرا صلوات الله عليها
استاد علامه حسن زاده آملي،ترجمهي محمد حسن نائيجي،انتشارات قيام ،
79صفحه،قيمت: 300 تومان
در رساله برهاني ،عرفاني و قراني« فَصُ حِكْمهٍ عصمَتيهٍ في كَلمهٍ فاطميه» به ابعاد و زواياي شخصيت اسرار اميز و در عين حال ،همه جانبه انسان كامل و معصومي همچون فاطمه زهرا سلام الله عليها به عنوان مظهر تام ليله القدر و ام ّابيها و امّ الائمه و كوثر آفرينش ،پرداخته شده است.
لازم به ذكر است جناب علامه حسن زاده املي اين كتاب را به مناسبت نخستين كنگره تحليل و تكريم از مقام حضرت زهرا سلام الله عليها نگاشته اند را به مقام عظماي ولايت و رهبري چنين تقديم مي دارند:«با سلام و تحيّت خالصانه ،و ارادت بي پيرايه،و درود و نويد جاويد،به حضورآن قائد وليّ وفيّ،و رائد سائس حفيّ،مصداق بارز نَرْفَعُ دَرجات مَنْ نَشاء تقديم مي گردد و عرض ميشود: ياايها العزيز جئنا ببضاعه مزجاه. دادار عالم و ادم همواره سالار و سرورم را سالم و مسرور داردا.»
وصلي جان سوز و فراقي جان كاه
سلام بر تو اي رسول خدا صل الله عليه و آله و سلم ،سلامي از طرف من و دخترت كه هماكنون در جوارت فرودآمده و شتابان به شما رسيده است ! اي پيامبر خدا،صبر و برباري من با از دست دادن فاطمه سلام الله عليها ،كم شده و توان خويشتنداري ندارم ،امّا براي من كه سختي جدايي تورا ديده و سنگيني مصيبت تورا كشيدم ، شكيبايي ممكن است.
...پس امانتي كه به من سپردي و به صاحبش رسيد،از اين پس اندوه من جاودانه و شبهايم ،شب زندهداري است،تا آن روز كه خدا خانه زندگي تورا براي من برگزيند.به زودي دخترت تورا آگاه خواهد ساخت كه امت توچگونه در ستمكاري بر او اجتماع كردند،از فاطمه سلام الله عليها بپرس و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير،كه هنوز روزگاري سپري نشده،و ياد تو فراموش نگشته است.
فرازهايي ازخطبه 202،نهج البلاغه،ترجمه محمد دشتي،ص423
ليله القدرحُرّ
نامش را حتما شنيده اي،«حرّبن يزيدبن رياحي تميمي»آن هنگام كه از قصر ابن زياد در كوفه خارج مي شد تا به استقبال امام بيايد،ندايي چنين در جانش پيچيد:«اي حرّ!تورا به بهشت بشارت باد.»برگشت و پشت سرش را نگريست تا مبداصدا را بيابد،كسي نبودو اينچنين با خود گفت:«به خدا قسم ،اين بشارت نيست در حالي كه من اسير جنگ با حسين هستم.»
سيّد مرتضي چنين روايت مي كند:
آنچه حرّ را در دستگاه بني اميّه نگه داشت،غفلت است...غفلتي پنهان.شايد تعبير «غفلت در غفلت» بهتر باشد،چرا كه تنها راه خروج از اين چاه غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خويش تذكّر پيدا كند.و هرانساني را ليله القدري هست كه در آن ناگزير از انتخاب مي شود و حرّرا نيز شب قدري اينچنين پيش آمد...عمربن سعد را نيز...من و تو راهم پيش خواهد آمد.
...امام مي فرمايد:«ثَكَلَتْكَ اُمُّكَ ! ماتُريدُمِنّي ؟- مادرت به عذايت بنشيند ، چه قصدي داري؟» آنچه حربن يزيد در جواب امام گفته ،سخني است جاودانه كه اورا استحقاق توبه بخشيده است...سخن، ثمرهي گلبوتهي دل است و حرّ را ببين كه از دهانش ياس و ياسمن مي ريزد:«هان والله!اگر جز تو عرب ديگري اين سخن را بر زبان مي آورد،در هر حال،دهان به پاسخي سزاوار مي گشودم.كائِنا ما كان - هر چه باداباد-...امّا والله مرا حقّي نيست كه نام مادر تورا جز به نيكوترين وجه بر زبان بياورم.»... و حرّ ،حرّشد.
برگرفته از: فتح خون،شيد آويني،با تصرف و تلخيص
لمحهاي با ره بر
اگر آن مظلوميت عظيم و جانسوز در تاريخ ،خود را نشان نمي داد ،حقايق اسلام آن چنان كه بعدا آشكار شد،آشكار نميشد.اينها تصادفي نيست .همهي اينها طراحي شده با تدبير الهي است،منتها كساني براي اين ميدانها و اين نقشهاي دشوار انتخاب ميشوند كه جوهرآنها ،جوهر برگزيدهي خداست...ميدان ،ميدان امتحان است،ميدان كار تصادفي نيست.ميدان امتياز دادن بيخودي نيست.خداي متعال بيخودي به كسي امتياز نمدهد.اين جوهر، ارادهي قوي،عزم راسخ ،اين گذشت و فداكاري در فاطمه زهرا سلام الله عليها كار را به جايي مي رساند كه او سنگ الماسي مي شود كه همهي اين چرخهاي بر روي آن ميچرخند.دشوارترين چرخها را بايد بر روي سختترين پايهها و قاعدهها بچرخانند،اين چرخ عظيم تاريخ اسلام و امتحانهاي دشوار،در همان دوران كوتاه ،بر روي دوش فاطمه زهرا سلام الله عليها بود،خدا اورا انتخاب كرد و او توانست بشريت را نجات دهد، فاطمه زهرا سلام الله عليها فرشتهي نجات انسانها در طول تاريخ است.
بيانات مقام رهبري،1377/7/19
فاطمه سلام الله عليها ،فدايي ولايت
در اسوه پذيري از سيره فاطمي ،آنچه در درجهي اول اهميت و ضرورت قرار مي گيريد ، عرصههايي از شخصيت و سيرهي زندگاني آن دُرّ يكدانهي عرش الهي است كه براي عصر ما بيشتر از هر چيز مورد نياز ميباشد.بايستي پيشتر و بيشتر بدان صفتها و گفتارهايي از آن بانوي بزرگوار بپردازيم كه در شرايط زمانه و دورهي ما مهمتر و لازمتر مينمايد و ميتواند وظيفهي مارا نسبت به انقلاب وآيندهي كشور اسلامي روشن سازد.
يكي ازضروريترين عرصههايي كه در آن بايستي به فاطمه سلام الله عليهاا اقتدا نمود، عرصهي دفاع از حريم ولايت و امامت ميباشد،در فرهنگ شيعيان ،بويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران،حضرت صديقه طاهرهسلام الله عليها به عنوان حامي و فدايي ولايت لقب گرفتهاند،چرا كه اودر كوتاه دورهي زندگاني خويش پس از هجران رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم زيباترين جلوهي پاسداري از حريم ولايت را به تصوير كشانيد و يگانهترين اسوهگري را در اين گستره ،بر تارك تاريخ جاودانه گردانيد.
فاطمه سلام الله عليها شيداترين پروانهي شمع امامت بود،پروانهي عاشقي كه با سوختن و فداكاري خويش به همگان آموخت كه امام بر حق چونان كعبه است،اين فاطمه بود كه عاشقانهترين پاسداشت را از حريم امامت روا داشت .اين فاطمه بود كه يگانهترين اسوهدهي را در همراهي با ولايت ادا ساخت،همو كه با فريادهاي جگرسوز خويش ،زيباترين شعار ولايتمداري را در گوش جان پيروان خويش طنين انداز ساخت:«يا اَبَا الحَسَنِ!روحي لِروحِكَ الفداهُ وَنَفْسي لِنَفْسِكَ الْوِقاءُ،اِنْ كُنْتَ في خَيْرٍ كُنْتُ مَعَك واِنْ كُنْتَ في شَرٍّكُنْتُ مَعَك- اي وليّ امر من!روحم به فداي روح و جانم سپر بلاي تو!هماره همراه تو خواهم بود،چه در خيرو نيكي وچه در سختي و بلا گرفتار شوي»(كوكب الدّري: ج 1،ص196)
باري ،پيشتازترين ،خالصترين وكاريترين حمايتگر ولايت و امامت ،فاطمه سلام الله عليها بود و هموست كه بايستي مقتدا و اسوهي ما در اين برهه از زمان واقع شود.[ان شاء الله]
جامي از زلال كوثر،آيتالله مصباح يزدي،ص 146
تَكْمَله
اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ وَ اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِفاطِمَهَ بِنْتَ رَسولِ الله
يافاطِمَهَ الزَّهراء،يابِنْتَ مُحَمَّد،يا قُرَّهَ عَيْنِ الرَّسول ، ياسَيِّدَناو مَوْلاتَنَا
انّاتَوَجَّهنا وَاسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلنا بِكَ اِلي اللهِ وَقَدَّمناكَ بَيْنَ يَدَيْ حاجاتِنا
يا وَجيهةً عِنْدَاللهِ اشْفَعي لَنا عِنْدَالله
فرازي ازدعاي شريف توسل
برگ سبز
حضرت امام خميني رحمه الله عليه مي فرمايند:«فاطمه زهرا سلام الله عليها زني است كه افتخار خاندان وحي بوده ،چون خورشيدي بر تارك اسلام عزيز مي درخشد،زني كه فضائل او همطراز فضائل بينهايت پيامبر اكرم و خاندان عصمت و طهارت بوده استفهركسي با هر بينشي دربارهي او گفتاري دارد،امّا احدي از عهدهي ستايش او بر نيامده است،چرا كه احاديث رسيده از خاندان وحي به اندازه فهم مستمعان بوده است كه دريا را در كوزهاي نتوان گنجاند،و ديگران هرچه گفتهاند به مقدار فهم خود بوده است،نه به اندازهي مرتبت او.» بخشي از پيام حضرت امام رحمه الله عليه در تاريخ 1359/2/15 - صحيفه نور،ج12،ص72
فاطمه سلام الله عليها از زبان فاطمهشناس اعظم صلي الله عليه و آله و سلّم
*هركس فاطمه را آنگونه كه سزاست بشناسد،ليله القدر را ادراك كرده است و علت نامگذاري وي به فاطمه آن است كه خلايق از كُنْه معرفت فاطمه محروم و بريده شدهاند.
بحارالانوار،ج43،ص65،روايت58،باب3
*اي احمد ! اگر تو نبودي عالم را نميآفريدم و اگرعلي نبود تورا خلق نمي كردم واگر فاطمه نبود تو و علي را نيز نميآفريدم.
جنه العاهد،ص168،به نقل از كشف اللئالي
سخن نخست
بنام خداوند جــان و خــرد
كز اين برتر انديشه بر نگذرد
ظهـور در حـال شكلگيري است،در لايــههاي پنهـان هستي،حــركتي شتابدار و با سرعتي فوق نوردر حال تكويناست،تاريخثانيهبهثانيه به لحظههايپرالتهابخويشنزديك و نزديكتر مي شود ،لحظه بلوغ و به بــار نشستن تمدنيسترگ كه بشريــت تا كنون آنرا تجربـــه
نكرده ،نزديك است.تمدنيالهيكه شكـــوه وعظموتش به قصرها وبرجو باروهاي سنگي وگلي نيست ،تمـــدني كبريايي كه آينــدگان نميتوانند در كتب باستانشنــاسي به تحليـلمعماري آن بپردازند.تمــدني شريف بــا محوريتانســان، نه انسان اومانيستي، بلكه انساني در مقــام خليفه اللهي،تمدني نوين در صفحهي فضا-زمان كه ملائـك آسماني را متحيّر خواهد ساخت و آنان خواهندفهميد سِرّ«علم» را در شريفهي« اِنّي اَعْلَـمُ ما لا تَعْلَمون»، تمدني به پادشاهي خداوند مطلق.
درخت شاداب اُعْرف شدن كنـــز مخفي، تحت حركتي لطيف در اذهان و جـان ها و قلب هاي
ذره تا كهكشان، در حال ميـوه دادن است و در اينلحظهياسطورهوار است كه آدم ظلوموجهول طعم خـــوش آن ميــوهي ممنوعه را خواهــد چشيـــد، همـــان «اف»«سانه»ي كـــهن كه
مي گفت :
ما زبالائيم و بالا مي رويــم
ما زدريائيم و دريا مي رويم
***
...وما با انتشار اين وجيزه بر آن شديم تا آگاهانه خود را در اين حركت پيوسته و در اين ظهــور
حق بر صفحهي زمــــان شريك سازيم و سهم
ناچيزي در بــرافراشتنِ پرچـــم «لا اله الا الله» بربلنداي انديشههاي بشري داشته باشيم : ظهور حق، ظهور قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم و بقيّه الله الاعظم ارواحنافداه. ان شاء الله
***
امّا سخن اين وجيزه ناچيز كه برگ سبزي است ونه بيش : سخـن از نقطهاي عطـف در تــاريخ اسلام است، تنها چند مـــاه از رحلت پيامبـــرصلي الله عليه و آله و سلم مي گـــذرد ... درغديـــــر، اسـلام كامـــل شـد وبا پيــــام آزادي بخش ولايت، حجت بر مسلمانان تمام شـد...آنروز همه ولايــت علي را تبريـك گفتند... آنــاني كه دين براي آنها بـود و نه آنها براي دينشان، ماجراي سقيفه را براه انداختند... سست عناصرانِ فرومايه باور نميداشتند عظمت پيام غدير را... آري نهالتازهي غدير ميبايست سيراب شود ... يك فدايي مي خواهد... اولين فدايي: فاطمه سلام الله عليها . ماجرا هنوز ادامه دارد...كربـلا در راه است.. آهايشيعيان! فاطمهميرود چون تاب دوريرسولالله راندارد،امــّـا فاطمه جان، علي...
آخريـن گفتــار
... سرآمد و الگوي جاودانه و تمام ناشدني و به تعبير شيرين قرآن كريم،«كوثـر»ياخيرونعمت فزاينده ومتزايد و زوالناپذيـروابدي است ،انس ذهني ، ذاتي و عملي و حشر متافيزيكي ووجودي يافته،آن انسان بــرتر و نمونه را سرمشق حيات معقول و سرلوحهي زندگي پاك خويشتن قراردهدتا با فاطمهشناسي وفاطمهگرايي ،حيـات طيّبه و به فطرت خويش بازگرددوبه اصل
خود واصل شود و بر روزگار فصل وفـراق از خــودِحقيقي و مـنِ علوي خط بطلان بكشد به «از كجا آغاز كنيم» كه پرسشي عقلاني و تكاملگرايانه است،با«از فاطمه»پاسخ دهــد تــا بــازگشت به خويشتـن را تجـربه كنـد و دو سَــرِ حلقهي هستي و آغـاز و انجـام نظام وجود را دريابد ،كه
حديث «لولا فاطمــةُ لما خَلَقتكما» از آغاز هستي با نام وياد و حقيقت نوري فاطمـه سلام الله عليهاو با حضور باهرالنور اودرصحنهي حشراكبرونغمهي ملكوتي و غريوِ رحمانيِ «اَيْــــنَ الْفاطِميـــون»بـه فرجـــام حيات ابــدي و جاودانـهي انسان، به هم سرشته گردد وانسان متكامل رهينفيض وجـودي و نعمت پايــداركوثــرآفرينشو گوهر خلقتوپارهي تن سيّدكائنات وكُفـو عليعليه السلام قرار گيرد و در ظلِّ توجهـات آن انسان هادي،اين انسان هابطبه مقــامِ صعود در هبوط بپردازد ......وكــوثرشناسِ كــوثرمنش،كوثــرروش وكــوثرگرايش،خـود كــوثري شود كه از هرچه تكاثر و كثرت است رهايي يابد وبه مقام كــوثر و وحــدت دست يازد.
غـرض اين اسـت كه انــسان وامانـده در طبيعت و سـرگشتهي كــوي ماديــت و طوفان زده در صحراي حيرت و فارغ از هويت وهستي خويش ،ولي تشنهي آب حيات و شيفته كمال،طمانينه،سكونت و يقين وسعادت حقيقي و خوش بختي واقعي در پرتو بصيرت و تفقّه به شخصيّت جامع الاطراف فاطمه سلام الله عليها وتاسّي به بينش،منش و روش زندگياو، در ابعادفردي،خانوادگي و اجتماعي ،راه نجـات ،رشـد،فـلاح ، صلاح ورستگاري در پيش گيرد و با قــراردادن آيينهيفاطمي پيش روي خويش و تابلوي زيبا ونوراني و ماندگــار آن يــادگار پيامبــر خــدا محمدمصطفيصلي الله عليه و آله و سلم ،بـه خويشتـن-
شناسي ،خويشتنيابي،بــازشناسي و بــازسازي وجودخود پرداخته،به خوديابيو بازيابيخويشو نقد و تاويل هستي و حياتش بپردازد.چه اينكه فاطمه سلام الله عليها درهمهي ساحتهاي عقلاني،نفساني وجسماني وابعادعرفاني وبرهاني،بينشاسلامي وبصيرت ديني ومعرفت اجتماعي و عـدالت خواهانه و ولايت شناسي و ولايتيابي الگوييكامل استوعلم وعمل،ايمان و خردورزي ،وعقل و عشق را در حيات نوراني خود به ظهور رسانده است.
فاطــمه زهـــرا سلام الله عليها همچون ليله القــدر، ،حضوري مستمر، كارآمد و تاثيرگذار در همهي عرصههاي هستي دارد و ظرف وجــودش ظرف تحقق اراده و مشيّت الهي و افاضه فيض ربـوبي است. او اگــر چـه به مثابهي «قـــدر»، قدرش ناشناخته مانده است وبايد تاويل حقيقت و كنه وجودش را در قيامت مشاهده كرد، امّا به مقدار ممكن و ميسور بايد به سراغ اين انسان كامــل مكمّل و هادي و اسوهي ابدي رفت و به او قرب وجودي يافت.ان شاء الله
فاطمه زهرا سرّ ليله القدر،دكتر محمد جواد رودگر،فصلنامه بانوان شيعه،سال دوم،تابستان 1384،ص225
شعر فاطمي
مريم از يك نسبت عيسي عزيز
از سه نسبت حضرت زهرا عزيز
نـــورچشم رحـمهٌ للعالميـــن
آن امــــام اوليــن و آخريــن
آنكه در پيكـــر گيتي دميـــد
روزگــــار تــازه آئين آفريــد
بانـــوي آن تاجــدار هَـلْ اَتي
مرتضي،مشگلگشا،شير خـــدا
مــــادر آن مركز پرگـار عشق
مــــادر آن كاروان سالار عشق
آن يكي شمع شبستان حـــرم
حافـظ جمعيّــت خيـــرُالامَـمْ
سيــــرت فرزندها از امّهـــات
جوهر صدق و صفا از امّـــهات
مزرع تسليم را حاصــل بتــول
مادران را اسوهي كامل بتـــول
علامه اقبال لاهوري،كليات اشعار،ص113
محبّت،پيام فاطمي
حضرت صديقه كبري سلام الله عليها :
بهترين شما كسي است كه دربرخورد با مـردم نرمتـــر و مهربانتـــر باشد و ارزشمندتـرينِ مردم كساني هستند كه بـا همراهانشان مهربان و بخشندهاند.
دلال الامامه و كنز العمال ، ج7،ص 225
فاطمه سلام الله عليها ، فدايي ولايت
دراسوه پذيري از سيـره فاطمي ، آنچهدردرجهي اول اهميت و ضرورت قرار ميگيريد، عرصههايي از شخصيت و سيرهي زندگاني آن دُرّ يكدانــهي عرشالهي است كه براي عصرما بيشتر ازهرچيز مورد نياز ميباشد.
بايستيپيشتروبيشتربدان صفتها و گفتارهايي از آن بانوي بزرگوار بپردازيم كه در شرايط زمانه و دورهي ما مهمتر و لازمتر مينمايد و ميتوانـد وظيفهي مـــارا نسبت به انقلاب وآيندهي كشور اسلامي روشن سازد.
يكي ازضروريترين عرصههايي كه درآن بايستي به فاطمه سلام الله عليها ا اقتدا نمود ، عرصهي دفاع از حريم ولايتوامامت ميباشد، درفرهنگ شيعيان، بــويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايــــران، حضرت صديقه طاهرهسلام الله عليها به عنوان حامي و فدايي ولايت لقب گرفتهاند، چرا كه او در كـوتاهْ دورهي زندگاني خويش پس از هجران رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم زيباتــرين جلوهي پاســـداري از حريم ولايت را به تصوير كشانيد و يگانهتـرين اسوهگــري را در ايـن گستره ، بر تارك تاريــخ جاودانه گردانيد.
فاطمه سلام الله عليها شيداترين پروانهي شمع امـامت بود، پـروانهي عاشقي كه بــا سوختن و فداكاري خويش به همگان آموخت كه امام بر حق چونان كعبه است، كعبهاي كه مردم بايستي بر گـردش طواف نمايند،ونه او بر گرد مردم :« مَثَلُ اِلامامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ اِذْ تُؤْتي وَ لا تأْتي».
اين فاطمه بـود كه عاشقانهترين پاسداشت را از حريم امامترواداشت.اين فاطمه بودكهيگانهترين اسوهدهي را در همراهي با ولايت ادا ساخت،همو كه با فريادهاي جگرسوز خويش ، زيباترين شعار ولايتمـداري را در گوش جـــان پيروان خويش طنين انداز ساخت:«يا اَبَا الحَسَنِ! روحـي لِروحِكَ الفداهُ وَ نَفْسي لِنَفْسِكَ الْوِقاءُ ، اِنْ كُنْتَ في خَيْـرٍ كُنْتُ مَعَك واِنْ كُنْتَ في شَرٍّكُنْتُ مَعَك-
اي وليّامر من ! روحم به فداي روح و جانم سپر بلاي تو ! هماره همراه تو خواهم بود،چه در خير و نيكي وچه در سختي و بلا گرفتار شوي .»
(كوكب الدّري: ج 1،ص196)
باري ، پيشتازتـرين ،خالصتــرين وكاريتــرين حمايتگر ولايت و امامت ، فاطمه سلام الله عليها بـود و هموست كه بايستي مقتدا و اسوهي مـا در اين برهه از زمان واقع شود.[ان شاء الله]
جامي از زلال كوثر،آيتالله مصباح يزدي،ص 146
فرازهايي از طوفان فدكيه
* اي مردم ! بدانيد كه من فاطمه و پـدرم محـمّد است ،آنچه ابتدا ميگـويم در پايان نيز ميگــويم، گفتارم غلط نبوده و ظلمي در آن نيست،پيامبـري از ميان شما بر انگيخته شـد كه رنجهاي شما بر او گران آمده و دلسوز بـر مؤمنان و رئــوف و مهربان بود،...وشما بـركنارهي پرتگاهي از آتش قرار داشته و مانند جرعهاي آب بوده ودرمعرض طمع طمّاعان قرارداشتيد، ازآبي مينوشيديدكهشترانآن را آلوده كرده بودندو ازپوست درختان بهعنوان غذا استفاده ميكرديد،خارومطرود بوديد ،تا خداي تعالي بعد از چنين حالاتي شما را بدست آن حضرت نجات داد.
*اي مردم ! هرگاه آتش جنگ برافروختند، خداوند خاموشش نموده،يا هرهنگام كه شيطان سربر آورد يــا اژدهايي از مشركين دهــان باز كرد، پيامبــر، برادرش[حضرت علي عليه السلام] را دركـام آن افكند،و او تا زماني كه سَـرِ آنان رابه زمين نميكوفت و آتش آنهارابهآبشمشيرخاموش نميكرد، بازنميگشت، [او] نزديك به پيامبـر خدا ، سروري از اولياء الهي، نصيحتگر، تلاشگر وكوشش كننده بــود و در راه خـدا ازملامت ِ ملامتكننده نميهراسيد و اين در هنگامهاي بودكه شما درآسايش زندگي ميكرديد، ودرانتظاربه سرميبرديد تا ناراحتيهامارادر برگيرد وهنگام كارزار عقبگرد ميكرديد و به هنگام نبــرد فرار مينموديد.
*...پس خلافت را بگيريد،ولي بدانيد كه پشت اين شترِ خلافت زخم است وپــايآن سوراخ وتاولدار، عاروننگش باقيونشان ازغضب خداوننگ ابديدارد، و به آتش شعلهورخـدا كه بهقلبها احاطه مييابد، متصل است، پس هرچه خواهيد بكنيد وما هم كار خود را ميكنيم : وَانْتَظِروا اِنّا مُنْتَظِرونَ.
*[اي مردم]آگاه باشيد، ميبينم كه بهتن آسايي جـاودانه دل داده و كسي كه سـزاوار زمامداري بود را دور ساختهايد، با راحت طلبي خلوت كرده ،وازتنگناي زندگي به فراخناي آن رسيدهايد،آگاه باشيد آنچه گفتم با شناخت كاملم بود،به سستي پديد آمده در اخلاق شما ، وبي وفائي و نيــرنگ ايجاد شده در قلوب شما ، وليكن اينها جوشش دل اندوهگين وبرونريختن خشم و غضب است، وآنچه قابل تحملم نيستوجوشش سينهامو بيان دليل و برهان است.
*[اي گروه انصار]آيا نسبت به ميراث پدرم مورد ظلم واقع شوم درحالي كه مـرا ميبينيد و سخن مرا ميشنويد، صداي دعوت من به شما ميرسد ولي جواب نميدهيد،نالهيفريادْخواهم را شنيده ،ولي به فريادم نميرسيد،درحالي كه به شجاعت معروفوبه خير وصلاح موصوف ميباشيد، ... پس چرا بعد از اقرارتان به ايمان ، حيران شديدو پس از آشكاري،خودرامخفيگردانيد،وبعد ايمان شرك آورديدوواي برگروهي كه بعد از پيمان بستن،آن را شكستند.
*[خطاب به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم]ماتورااز دست داديم،مانندسرزميني كه از باران محروم گردد، و قـوم تومتفرّق شدند ، بيا بنگــركه چگونه از راه منحرف گرديدند، مرداني چند از امّت تو، همين كه رفتي وپردهي خــاك ميان مـا وتوحائل شد، اسرار سينه ها را آشكار كردند ، بعد از تو مرداني ديگر از مــا روي برگردانده و خفيفان نمودنـد و ميراثمان دزديده شد..ايكاش پيش از تـو مرده بوديم ، آنگاه كه رفتي و خاك تـــرا در زير خود پنهان كرد.
فاطمه ،فاطمه است.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از «بوسوئـه» تقليد كنم، خطيب نامور فرانسوي كه روزي در
مجلسي باحضور لوئي،از«مريم»سخن ميگفت،گفت:هزارو هفتصدسال
كه همه سخنوران عالم دربارهي مــريم داد سـخن سردادهاند و هزارو
هفتصدسال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرقوغرب
ارزشهاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصدسال است كه شاعـران
جهاندر ستايش مريم ،همه ذوق و قدرت خلاقهشان را بهكارگرفتهاند.
... اما مجموعه گفتهها و انديشهها وكوششها و هنرمنديهاي همه درطول اين قرون، به اندازهي اينكلمهنتوانسته استعظمتهاي مريم رابازگويندكه«مريــم،مادر عيسياست». و من مي خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم ، باز درماندم :
خواستم بگويم، فاطمـــه دختر خديجهي بزرگ است، ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، فاطمـــه دختر محمد صلي الله عليه و آله وسلم است، ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، فاطمـــه همسر علي عليه السلام است، ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، فاطمـــه مادر حسن و حسين عليهما السلام است، ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، فاطمـــه مادر زينب سلام الله عليها است، باز ديدم فاطمه نيست.
نه ،اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست ... فاطمه ،فاطمه است. –
دكتر علي شريعتي
شجره طيبه
از ابــن عباس روايت شد كه گفت :
رســول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : مـن درختم و فاطمه حــمل آن و علي لقــاح آنو حسن و حسين ميوهي آننـد ودوستاران اهـل بيت حقيقتا برگ بهشتي آنند.فص حكمة عصمتيه في كلمة فاطميه ،ص44
فاطمه از زبان فاطمه سلام الله عليها
* ما اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم ، وسيله ارتباط خــدا با مخلوقاتيم ، ما برگزيدگان خداييم وجايگاه پاكيها ، ما دليل هاي روشن خداييم و وارث پيامبران الهي.
شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد،ج16،ص211
* ستايش خداي را كه مرا منكر امري از كتابش قرار نداده و در هيچ حقيقتي از امــر كتاب مرا سرگردان ننموده است.
*زني خدمت حضرت فاطمه سلام الله عليها رسيد و سوالي كـــرد و جواب شنيد ،تا ده سوال، خجلت كشيد، عرض كرد: بر شما مشقت نباشد؟! فرمود: اگر كسي اجير شود كه بــاري را به سطحي به صد هزار دينار[برساند] ،آيا بر او سنگين است؟ عرض كرد:نه .فرمـــود: من اجير شدهام براي هر مسئله به بيشتر از مابين زمين و عرش كه از لؤلؤ پر شود.
ولی معتقدین به با سوادی پیامبر این دلیل را اینطور رد می کنند:
1- اگر معنی این آیه فرضا همین باشد [و تو پیش از این هیچ کتابی نخواندی و به دست راست خویش ننوشتی و گرنه در گمان می افتادند کج راهان] لحن آیه به گونه ای است که گویا تایید می کند پیامبر اکنون می خواند و می نویسد ولی پیش تر از این نمی خواند و نمی نوشت، و این تاییدی است بر خوانا و نویسا بودن پیامبر! یعنی دقیقا عکس آن چیزی که بعضی از آن برداشت کرده اند! ممکن است پیش از نزول وحی، پیامبر خوانا و نویسا نبوده باشد ولی به صورت یک معجزه خواندن و نوشتن آموخته باشد یا خیلی ساده و به صورت معمولی بعدها از دیگران خط فرا گرفته باشد.
2- اما آیا این آیه لزوما به همین معنا است؟ این آیه در پاسخ کسانی که پیامبر را شاعر و مجنون می خواندند نازل شد و نفی این عادات کرد یعنی پیامبر تا پیش از بعثتش نه هیچگاه شعری گفته است، نه هیچگاه اسفار عهد قدیم و عهد جدید و کتب آسمانی دیگر را خوانده است و نه هیچگاه چیزی نوشته و ادعا کرده که از سوی خداست. در واقع معنای آیه اینطور می شود: تو پیش از این چنین عادتی نداشتی [یا تا این سن چنین کاری از تو سر نزده است و قبیله ات می دانند] و کتاب های آسمانی [مثل عهد عتیق و اسفار تورات] را نمی خواندی و چیزی نمی نوشتی [و ادعا کنی که آن نوشته از سوی خداست] تا گمراهان به شک بیافتند [و گمان کنند تو دیوانه و شاعری یا کتب آسمانی دیگر را خوانده ای]. یعنی این آیه به صورت ضمنی تایید می کنند که رسول خدا هم آیات خدا را می خواند و هم می نوشت. میان علما و مفسرین قرآن کسی به میزان تسلط و آشنایی علامه طباطبای به زبان عربی شک ندارد و به او مثل می زنند. علامه طباطبایی این معنی را تایید می کند: [البته علامه طباطبایی اعتقاد داشت پیامبر بی سواد بود]
کلمه "تتلوا" از ماده "تلاوت" است، که به معنای خواندن است، چه خواندن از روی کتاب و چه از حفظ و مراد از آن در آیه مورد بحث به قرینه مقام اول است. کلمه "تخطه" از ماده خط است که به معنای نوشتن است، کلمه "مبطول" جمع "مبطل" است، و مبطل کسی را گویند که قول باطلی را آورده باشد، و نیز به کسی می گویند که حق را باطل کند، یعنی ادعا کند که باطل است، از این دو معنا، معنای دوم با آیه مناسب تر است، هر چند ممکن است معنای اول مراد باشد. و ظاهر تعبیر در این آیه این است که می خواهد عادت را نفی کند و بفرماید: عادت تو چنین نبوده که قبل از این کتابی بخوانی، و یا بنویسی، و آیه 16 سوره یونس نیز بر این معنا دلالت دارد. بعضی مفسرین گفته اند، آیه مذکور می خواهد قدرت را نفی کند و بفرماید: تو قبل از این نمی توانستی بخوانی و بنویسی ولی وجه اول با سیاق حجت و استدلال سازگارتر است. چون آیه شریفه در مقام حجت بر حقانیت قرآن است، و می خواهد اثبات کند که این کتاب از ناحیه خدا نازل شده و در اثبات این مدعا کافی که نفی عادت از وی بشود و لازم نیست که نفی قدرت بشود. (19)
3- کار پیامبر تنها ابلاغ وحی و رساندن آن نبود. او مامور تعلیم قرآن و تربیت مردم هم بود. او باید حکمت و دانشی که در آیات نهفته بود به مرد می آموخت و آنان را از گمراهی نجات می بخشید. چنانکه خداوند در این باره بر بندگان منت می نهد:
لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبين (20)
همانا که خداوند بر گروندگان منت نهاد هنگامی که فرستاد در میان ایشان پیامبری از خود ایشان تا بخواند بر ایشان آیت های او را و پاک سازد ایشان را و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد؛ به راستی که پیش از این در گمراهی آشکاری بودند.
سخن از آموزش است. تعلیم کتاب و حکمت نخستین وظیفه پیامبر بود. صرف نظر از مقام علم و قلم که در نخستین آیه های نازل شده پایگاه بلندی یافته و حتی خداوند به آن قسم یاد می کند، در آیات قرآن و به خصوص در آیه های مکی بسیاری از ادوات کتابت و قرائت مانند: کتاب و کاغذ و صحف و قلم و مداد ذکر شده است. (21) توجه کنیم که بیش از سیصد مورد کلمات کتابت و مشتقات آن و بیش از نود بار قرائت به گونه های مختلف در قرآن به کار رفته است. با این همه جلالت قدر کتابت و قرائت چطور می توان گفت که پیغمبر خود نادبیر و نانویسنده بود؟ پیامبر مرتبا مسلمانان را به کسب علم و فراگیری خط تشویق می کرد، حتی فدیه آزادی اسراء دشمن را هم آموزش خط قرار داده بود، همسرانش را امر کرد خط بیاموزند و .. پیامبر که خداوند او را در قرآن اسوه حسنه می خواند چطور ممکن است خود کوششی در یادگیری خط نکرده باشد؟ مضاف بر اینها، خداوند در توصیف رسولش فرموده:
رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَة
فرستاده ای از خداوند که می خواند نامه های (صحیفه های) پاک را. (22)
و مشرکان در رد نبوتش گفتند:
وَ قالُوا أَساطيرُ الْأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصيلاً (23)
و گفتند افسانه های پیشینیان است که می نویسد و املاء می شو ند بر او بامداد و شامگاه.
آیا می توان بر کسی که نادبیر و بی سواد است املا کرد؟ در آیات آغازین سوره قلم، خداوند به کدامین قلم و آنچه که می نگارد سوگند می خورد که بلافاصله بعد از آن، دیوانگی پیامبرش را رد می کند؟ قلمی جزء قلم پیامبر؟ و چیزی جز قرآن که قلم پیامبر می نگارد؟
ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ (*) ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ (*) وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْراً غَيْرَ مَمْنُونٍ (*) وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ (*) فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ (*) بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ (*) (24)
نون، سوگند به قلم و آنچه می نگارد. که تو به لطف پروردگارت دیوانه نیستی. و بی گمان تو را پاداشی بی منت خواهد بود. و به راستی که تو را خویی والاست. به زودی خواهی دید و خواهند دید. که کدام یک از شما دیوانه و شوریده است.
دلایل تاریخی
صرف نظر از بحث درباره ی کلمه امی، از نظر تاریخی نیز این مسئله مورد گفتگوی بسیار قرار گرفته و هنوز هم از مسائل مهم و قابل بحث است. عده ای دلایل و شواهدی ذکر می کنند که پیامبر خواندن و نوشتن نمی دانست و دسته ی دیگر بر عکس، معتقدند که وی خواندن می دانست. آنها که می گویند پیامبر خواندن و نوشتن نمی دانست به دلایل زیر استناد می کنند:
1- در غزوه ی احد عباس عموی پیامبر در مکه بود و چون ابوسفیان با لشکریان خود به عزم جنگ با پیغمبر از مکه روانه ی مدینه شد، عباس مردی از بنی غفار را به مزدوری گرفت که پنهانی راه ده روزه را در سه شب طی کند و نامه ای را به پیامبر برساند. پیامبر در "قباء" بود و چون نامه ی عباس به وی رسید، مهر نامه را بازکرد و نامه به ابی بن کعب داد تا بخواند. ابی نامه را برای پیامبر خواند، پیامبر از او خواست که موضوع را پنهان دارد. (25)
2- و نیز می گویند، تمیم بن جراشه گفت: در وقد ثقیف بر پیغمبر وارد شدیم که اسلام بیاوریم. خواستیم نوشته ای بگیریم و در آن چند شرط بگنجانیم. ما می خواستیم که ربا و زنا بر ما حلال باشند! با نوشته نزد پیغمبر رفتیم. پیغمبر به خواننده نامه گفت: بخوان. چون به کلمه ربا رسید فرمود: دست من را بر آن بگذار. پس دستش را بر آن کلمه نهادند، آنگاه پیغمبر این آیه را تلاوت کرد: یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا الله وَ ذَرُوا ما بَقِيَ من الرِّبا (26) و آن را پاک کرد... (27)
مخالفین نظریه بی سواد بودن پیامبر در پاسخ می گویند اولا خبرهایی بسیار متواتر از این ها میان مذاهب مختلف در دست است که پیامبر می نوشت، ثانیا امکان دارد تناقضی بین این روایات وجود نداشته باشد یعنی ممکن است پیامبر بعد از این وقایع نوشتن و خواندن آموخته باشد. و اما دلایلی که برای با سواد بودن پیامبر ذکر می کنند:
3- هنگام نوشتن صلح نامه حدیبیه، پیامبر به علی )ع) فرمود که پیمان را بنویسد و فرمود: بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم. ولی سهیل بن عمرو فرستاده قریش اعتراض کرد و گفت ما این خدا را نمی شناسیم و بالاخره قرار شد بنویسند: بسمک الهم. بعد پیامبر فرمود: این است آنچه محمد رسول الله و سهیل بن عمرو موافقت کرده اند. ولی سهیل باز هم اعتراض کرد و گفت: اگر ما گواهی می دادیم که تو رسول الله هستی که دیگر جنگ نمی کردیم. پس باید بنویسند محمد بن عبدالله. پیغمبر فرمود: من هم رسول الله هستم و هم پسر عبدالله. سپس به علی گفت که عبارت رسول الله را حذف کند. ولی علی گفت: قسم به خدا که من هرگز آن را حذف نخواهم کرد. پیامبر نامه را گرفت و به جای رسول الله نوشت محمد بن عبدالله. این روایت در کتب مختلفی آمده البته با کمی تفاوت، که تفاوت هم مربوط به همین حذف عبارت "رسول الله" توسط پیامبر می شود. در بعضی کتب آمده است که پیامبر به علی (ع) گفت "رسول الله" را به من نشان بده، و بعد با شیء تیزی آن را برید. عده ای می گویند چون هنگام نوشتن صلح نامه عمر بن خطاب بسیار به پیامبر اعتراض کرد، ولی علی (ع) اعتراضی نکرد و پیرو دستورات پیامبر بود، این روایت را تحریف کرده اند تا بگویند علی هم کم و بیش از پیامبر نافرمانی می کرد. (28)
4- در اخبار خاصه و عامه آمده است که در اوقات شدت مرض موت، پیامبر گفت: دوات و کاغذی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید. ولی هیاهویی شد که پیغمبر هذیان می گوید. و عمر گفت: کتاب خدا بین ماست و ما را کفایت می کند. پس رسول خدا رنجیده خاطر شد و امر کرد از نزد او بیرون بروند. (29)
این دسته حتی می گویند پیامبر پیش از بعثت عامل بازرگانی خدیجه و مامور حساب و کتاب او بود و حتی در تاریخ ضبط است که چون از سفر بازگشت، صورت حساب خود را به خدیجه داد. حتی در پاره ای از روایات شیعه و سنی آمده که پیغمبر شخصا به چندین تن از جوانان مسلمان تعلیم کتابت قرآن و خوشنویسی داده است و خود نیز کتابت قرآن می کرد. (30) هر چند در نظر عده ای این روایات مجعول و غیر مستند هستند و جزء اسرائیلیات به شمار می روند.
منابع و مآخذ:
1- سوره اعراف، آیات 157 و 158
2- سوره بقره، آیه 78
3- سوره آل عمران، آیات 20 و 57؛ سوره جمعه، آیه 2
4- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 1، ص 219 و ج 4، ص 509 و ج 10، ص 25؛ تفسیر طبری، ج 1، صص 37، 243، 296 و ج 3، صص 143 و 144، مفردات القرآن، کلمه: ام، لسان العرب ج 12، ص 34 کلمه: امی
5- روح المعانی ج 21، ص 17 به بعد
6- تفسیر طبری، ج 3، ص 143
7- تفسیر طبری، ج 1، ص 296
8- تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 215
9- سوره اعراف، آیه 157
10- سوره اعراف، آیه 158
11- سوره آل عمران آیه 20
12- سوره آل عمران، آیه 75
13- سوره جمعه، آیه 2
14- سوره بقره، آیه 78
15- The Jewish Encyclopedia, Gentiles
16- Torrey: The Jewish Foundation of Islam.
17- تفسیر طبری، ج 1، ص 296
18- سوره عنکبوت، آیه 1
19- ترجمه تفسیر المیزان، ج 16، ص 207
20- سوره آل عمران، آیه 163
21- مثلا، سوره انعام آیه های 7 و 91؛ سوره اسراء آیه های 13، 14، 93، سوره کهف آیه 109؛ سوره انبیا آیه 104؛ سوره لقمان آیه 27؛ سوره طور آیه های 1 تا 3؛ سوره قلم آیه های 1 و 2 و ..
22- سوره البینه، آیه 2
23- سوره فرقان، آیه 5
24- سوره قلم، آیات 1 تا 6
25- المغازی، ص 148
26- سوره بقره، آیه 278
27- اسدالغابه، ج 1، ص 257، مدخل: تمیم بن جراشه
28- اخبار الطوال، ص 238، امامت و سیاست، ص 161، سیره ابن هشام، ج 2، ص 220
29- تاریخ الطبری، ج 2، ص 192، وقایع سال 11؛ صحیح بخاری، باب علم حدیث 39، باب جزیه حدیث 6؛ صحیح مسلم، باب وصیت، حدیث 22؛ مسند احمد، ج 1، ص 232، 293، 324، الطبقات الکبری، ترجمه محمود دامغانی، ج 2، ص 231
30- مثلا: ر.ک: کتانی، التراتیب الاداریه، فصل تعلیمات پیغمبر برای هنر خوشنویسی به نقل از کتاب شفای قاضی عیاض. در کتب شیعه هم از این قبیل روایات نقل شده است ر.ک: بحارالانوار (چاپ اول)، ج 19، کتاب فضایل قرآن، باب دوم
الامیین
فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الْأُمِّيِّينَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِالْعِبادِ (11)
پس اگر در ستیزند با تو، بگو: سپردم به خدای، خویشتن را و هر که را مرا پیروی کرد. و به آنان که کتاب دادند و به امیان بگو: آیا اسلام آورده اید (گردن نهاده اید)؟ و اگر اسلام آوردند، راه را یافته اند و اگر برگردند بر تو نیست جز پیغام رساندن که خدای بیناست به بندگان.
وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (12)
و از اهل كتاب، كسى است كه اگر او را بر مال فراوانى امين شمرى، آن را به تو برگرداند؛ و از آنان كسى است كه اگر او را بر دينارى امين شمرى، آن را به تو نمىپردازد، مگر آنكه دايماً بر [سرِ] وى به پا ايستى. اين بدان سبب است كه آنان [به پندار خود] گفتند: «از امی ها بر ما زیانی نیست» و بر خدا دروغ مىبندند با اينكه خودشان [هم] مىدانند.
هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ (13)
اوست آن كس كه در ميان امی ها فرستادهاى از خودشان برانگيخت تا بخواند بر آنها آیت هایش را و پاکشان گرداند و بیاموزدشان کتاب و حکمت را، و بودند پیش از این در گمراهی آشکاری.
امیون
وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّون (14)
و از ایشان مردمی امی هستند که کتاب را ندانند مگر خیالاتی و نیستند مگر به آنچه گمان کنند.
از این آیات نکات مهمی در مورد کلمه امی به دست می آوریم:
1- گویا ارتباطی میان امی بودن پیامبر اسلام و کتب و اسفار یهود و نصارا وجود دارد. در آیه 157 سوره اعراف دقیقا به این نکته اشاره می کند و خطاب به اهل کتاب می گوید: پیامبر امی که نشانه های او را در کتاب خود نوشته میابید... پس این پیامبر باید در اسفار اهل کتاب با صفت "امی" پیشگویی شده باشد. این را تا همین جا داشته باشید و اجازه بدهید فعلا سراغ نکات دیگری که از این آیات متوجه می شویم برویم، بعد به این موضوع خواهیم پرداخت.
2- این احتمال باز در آیات دیگر تایید می شود، به خصوص در آیه 75 سوره آل عمران به مضمون اینطور می گوید: که از اهل کتاب کسانی هستند که امانتدار نیستند و گمان می کنند جفا در حق امی ها زیانی ندارد. این آیه "اهل الکتاب" را در برابر "الامیین" گرفته است که یعنی بی کتاب ها یا کسانی که کتاب آسمانی ندارند. در آیه 20 سوره آل عمران باز هم "اهل الکتاب" و "الامیین" در برابر هم گرفته شده اند. در آیه 2 سوره جمعه می فرماید: پیامبری را از میان امی ها برگزیدیم. می توانیم آیه 44 سوره سبا [و ما کتابی به آنان نداده بودیم که آن را بخوانند و پیش از تو هشدار دهنده ای به سویشان نفرستاده بودیم] و آیه 3 سوره سجده [... تا مردمی را که پیش از تو بیم دهنده ای برای آنان نیامده است، بیم دهی تا راه یابند] را برای تایید این نظریه استفاده کنیم که منظور قرآن از "الامیین" کسانی هستند که پیامبر و کتاب آسمانی نداشته اند یعنی متضاد "اهل الکتاب".
3- در آیه 78 سوره بقره، برخی از یهودیان، "امیون" خوانده شده اند. باید دقت داشته باشیم که قرآن اینجا به جای "الامیین" یا حتی "الامیون" از کلمه "امیون" استفاده کرده است. از آیات قبلی و بعدی می توان معنی کلمه امیون را متوجه شد. سخن از ایمان نیاوردن یهود و تحریف کردن کتاب آسمانی است. اینجا هم منظور قرآن کسانی است دستورات کتاب های آسمانی پیشین را نمی دانند و فقط پیرو دورغ ها و تحریفات هستند.
اشاره کردم که از ظاهر آیات اینطور بر می آید که باید ارتباطی میان کتب و اسفار یهود و نصارا، و کلمه های "امی" و "امیین" باشد. یهود خود را بنی اسرائیل و غیر یهودیان را معمولا Goy می خواند که جمع آن Goyim است. [در زبان انگلیسی به Goyها، Gentiles می گویند] Goy در تورات و اسفار یهود با این معانی به کار رفته است:
1- امت، مردم (به خصوص غیر یهود و غیر عبرانی)
2- مردمی که آیین موسی را پیروی نمی کنند، کسانی که کتاب آسمانی ندارند
3- مردمی از بنی اسرائیل که بت پرست شدند یا به شریعت موسی (ع) عمل نکردند
4- گاهی این کلمه برای اشاره به مردمانی که از نسل ابراهیم (ع) هستند هم به کار رفته است (15)
بعضی مستشرقان کلمه "امی" را عربی شده ی همین Goy و Goyim می دانند. (16) بدین کیفیت یهود همسایگان عرب خود را "امی" می خواند و منظورشان از این خطاب چنانکه گفته اند یا جهل به تورات و کتب یهود بوده یا مفهوم بیگانگی مورد نظر بوده است. زیرا آنان در نظر خودشان قوم برگزیده ای بودند که وحی و نبوت و انبیا خاص آن قوم است و دیگران از چنان امتیازی بی بهره اند. این مفاهیم کلمات Goy و Goyim خیلی به معانی و مفاهیمی که قرآن در مورد "امی" و "امیین" به کار برده نزدیک است و مطابقت دارد. قبلا ذکر کردیم که طبری در تفسیر خود، مطلبی شبیه به این را در مورد کلمه امی نقل کرده بود. (17) به نظر می آید منظور قرآن هم همین بوده است که برای مردمی که تا به حال کتاب نداشتند و پیامبری برای آنها فرستاده نشده بود، پیامبر از خودشان [توده مردم] فرستاده که این پیامبر پیرو اسفار عهد قدیم و عهد جدید نیست. بعد به بشارتی که در اسفار یهود به یک پیامبر از میان Goyها شده است، خواهم پرداخت.
خوانا و دبیر بودن پیامبر از منظر قرآن
تا اینجا متوجه شدیم که "امی" بودن پیامبر لزوما به معنای "ناخوانا و نادبیر بودن" او نیست، بلکه منظور پیامبری است که از میان توده مردم برگزیده شده است که پیرو اسفار و کتب عهد قدیم و عهد جدید نیز نمی باشد. ولی خیلی از مفسرین قدیمی قرآن "امی" را به معنای بی سواد نیز در نظر گرفته اند و این را مبنای تفسیر آیات دیگر قرار داده اند. در این باره ابتدا باید به قرآن مراجعه کنیم و ببینیم آیا می توانیم اطلاعاتی در مورد بی سوادی پیامبر به دست بیاوریم. کسانی که معتقد به بی سواد بودن پیامبر هستند به این آیه قرآن استناد می کنند:
وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُون
و تو پیش از این هیچ کتابی نخواندی و به دست راست خویش ننوشتی و گرنه در گمان می افتادند کج راهان. (18)
هو
پیامبر امی
از همان قرون نخست اسلام، دانشمندان مسلمان در مورد "امی بودن" پیامبر اسلام و اینکه "امی" به چه معناست گفتگوها داشته اند. در قرآن، پیامبر (ص) دو بار به صفت "امی" متصف شده است. (1) یک بار جمع این کلمه به صورت "امیون" درباره قوم یهود آمده (2) و سه بار به صورت "الامیین" در خصوص اعراب و بت پرستان به کار رفته است. (3)
1- عده ای "امی" را کسی می دانند که خواندن و نوشتن نمی داند و یا معنی کتاب را درک نمی کند و بدون فهم معنی مطلبی را حفظ می کند. "امیه" غفلت و جهالت است. در اینکه چرا بی سوادان را "امی" می خوانند نظرات مختلفی بیان شده است. بعضی می گویند: امی منسوب به امت و توده مردم است، یعنی جماعت عامه که خواندن و نوشتن نمی دانند. برخی دیگر می گویند منسوب به امیت است که خلقت باشد یعنی چیزی نیاموخته اند و بر اصل خلقت مانده اند و همچنان که در نسبت به بصره و کوفه، بصری و کوفی گفته می شود در اینجا هم حرف "تاء" را برای "یاء" نسبت انداخته اند تا میان یاء نسبت و یاء اضافه فرقی نباشد. دسته ی دیگر گفته اند: امی منسوب به "ام" است به معنی مادر. یعنی اینها مادریند، یعنی بر اصل ولادت مادر مانده اند و چیزی نیاموخته اند. دگران گفته اند: مراد از "امیان" اهل مکه هستند. برای اینکه مکه را "ام القری" می خوانند و ام القری یعنی مادر شهرها و شهر پایتخت. بنا بر این کسی که اهل مکه بوده، "امی" نامیده می شد. (4)
2- در تفسیر کلمه "امی" در روایتی کسانی را هم که کتاب آسمانی در زبان سامی نداشته و به رسولان و انبیاء سامی متعتقد نبودند (چون مجوس) امی خوانده اند. (5) طبری در روایتی از محمد بن جعفر بن زبیر نقل می کند امیین کسانی هستند که کتاب آسمانی ندارند. (6) و نیز از ابن عباس روایت می کند که گفت: امیون کسانی بودند که پیامبر (ص) و کتاب خدا را تصدیق نمی کردند. خودشان کتاب هایی می نوشتند و به مردم نادان می گفتند که از پیش خداست و چون اینان با کتاب خدا و پیامبران جدل می کردند، امی نامیده شدند. ولی خود طبری این تاویل را خلاف رایج میان عرب می شناسد. (7) ابن کثیر در صحت اسناد این خبر به ابن عباس نظری دارد. (8)
صرف نظر از این نظرات، بررسی دقیق تر آیات قرآن ما را در فهم معنای "امی" یاری خواهد کرد. ابتدا به سراغ آیاتی که پیامبر اسلام را "الامی" خوانده اند، می رویم:
الامی
الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (9)
آنان که پیروی می کنند فرستاده را، پیامبری امی که می یابندش نوشته نزد خویش در تورات و انجیل،که فرا می خواند آنها را به نیکی و دور می دارد آنها از زشتی، و حلال می سازد برای آنان پاکیزه ها را، و حرام می دارد بر آنها پلیدی ها را، و رها می سازدشان از بندها و زنجیرهایی که بر آنان بود..
قُلْ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَميعاً الَّذي لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ يُحْيي وَ يُميتُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُون (10)
بگو: ای مردم! من فرستاده ی خدا به سوی همه شما هستم، همان خدایی که برای اوست فرمانروایی آسمان ها و زمین، نیست خدایی جز او که زنده می کند و می میراند، پس بگروید به خدا و فرستاده اش – پيامبری امی که به خدا و کلمه هایش گرویده – و پیروی کنید او را تا راه یابید.

اینم دو تا عکس از رفیقِ شفیق ما...
چهارده پرده حرکت حسینی در واقعه عظیم عاشورا (فقط برای دانلود)
پرده اوّل،،،،پرده دوم،،،،پرده سوم،،،،پرده چهارم،،،،پرده پنجم،،،،پرده ششم،،،،پرده هفتم
بقیه اش واسه بعد...
هو
آنچه از افعال و نيّات از انسان صادر می شود از کانال دل است تنها دليل بی بديل می تواند لطافت و رحمت مطلق باشد. و اين قاعده دائماً حاکم است، زيرا فرد لطيف نمی تواند جواب رد به کسی بدهد. و يا مادری نمی تواند فرزند بد را تحويل نگيرد.
اين پيام که نشانه هوشمندي عالم اکبر است، از يک طرف آشکار است و از سوي ديگر پنهاني و نهاني است.پيام و رمز عالم اکبر در نيرو نفهته است. انتظام همه عالم در نيرو نهفته است...
پس از عبور از ظلمت تن و استعاذه به درگاه بي مثال حضرت دوست, اذن ورود به ديار امن, ايمن, سلم و سلامت بسم الله الرحمن الرحيم را از حضرت رسولش مي گيريم تا بدانيم عصر آخرالزمان عصر فهم است و بس...
نغمه های استاد(۱)،،،نغمه های استاد(2) ،،،نغمه های استاد(3)،،،نغمه های استاد(4)
عصر نوین بشری را باید «عصر ظهور-عصر کوانتوم» نام نهاد.عصری که دو مؤلفه بارز انسانی یعنی دین و دانش میروند تا جایگاه واقعي خویش را به دست آورند، دوقلویی که نه ذاتاً بلکه به علت فراز فرود های تاریخی در اعصار گوناگون گاه له و گاه علیه هم قرار داشتند...
درك بشر از طبيعت، از يكسو مداوما از نزديك به دور پيش ميرود، به كاتگوريهاي وسيعتر بسط پيدا ميكند و در گستردگي طبيعت پيشرفت ميكند. از سوي ديگر، درك بشر مداوما از سطح به عمق ميرود، بيش از پيش به سطوح عميقتر ساختارهاي مادي ميرسد و بسوي عمق طبيعت راه مي گشايد. ..
از ويژگي هاي اصلي و مهم در شكل گيري حماسه اين است كه :